یک گردش ذهنی (تمرین خود ارزشی)

 

می 2020

از هر کسی که گوش می‌دهد و تماشا می‌کند دعوت می‌کنم با ما به این تور و گردش ذهنی بیاید.

اما فراتر از آن، اگر می‌توانستی آنچه آرزو داشته باشی را از خودت بیرون بکشی, این دقیقا همان تصویری سازی ای خواهد بود که مدنظر ماست؛ تصویری از شخصی شکوهمند و شاد و راضی روی این سیاره که هر اتفاقی که می‌افتد هیچ  واکنش دراماتیک و سختی از خودش نشان نمی‌دهد بلکه می‌گوید : «یا این انجام می‌شود یا چیز بهتری و من از میان این مشکلات و سختی ها به سادگی و باشکوه عبور می‌کنم.»

برای اینکه فردی واکنشی این‌چنین داشته باشد و در مسائل هرروزه متوازن باشد؛ می‌خواهم برای یک‌لحظه تصویری از خودت را در ذهنت نگاه داری، چون این که خواهم گفت همان تصویر حقیقی توست.

برای اینکه این کار جواب بدهد، باید نشسته باشی و تا جایی که می‌توانی ساکت و آرام باشی؛ پاها و دست‌هایت را در کنار بدنت بگذار تا روی هم قرار نگیرند، و تا جایی که می‌توانی ساکت و آرام باش که البته منظور من سکوت و آرامش ذهنی است؛ یعنی به این فکر نکنی که: بعدش چه می‌شود؟ بعدش قرار است چه اتفاقی بیافتد؟ مشکلات این سیاره چه چیزهایی هستند؟ مشکلات خودم چه چیزهایی هستند؟!

باید برای لحظاتی به حالت صفر بروی، فقط برای یک‌لحظه، فقط برای یک‌لحظه و برای اینکه به تو کمک کنم به این حالت برسی از تو می‌خواهم که جلوی خودت تصویری از آن کسی که می‌خواهی باشی و حقیقتاً هستی را تجسم کنی. به هر روشی دوست داری آن را تجسم کن. این، تمام چیزی است که از تو می‌خواهم. و انسان عزیز، ثروت و مادیات را در این تصویر قرار نده، بلکه خرد و دلسوزی و همدلی و عشق را در این تصویر بگذار، چون تمام آن چیزهایی که فکر می‌کنی به آن‌ها نیاز داری, چه عشقِ یک نفر دیگر باشد, چه ثروت باشد یا هر چیز دیگری، خودبه‌خود با آن بسته و پکیج خواهند آمد.

 من می‌خواهم این تصویر را با چشم بسته و با چشمان ذهنت تجسم کنی و در مقابل خودت بگیری و بگویی: «این، منِ بزرگ است که بخشی از من و روح من است. من می دانم که این‌گونه ام و می‌توانم باشم و نمی‌دانم چرا افسرده‌ام یا هر چیز دیگری، اما این همان کسی است که می‌خواهم باشم و همان کسی است که می‌توانم باشم.»

و البته که حق با توست. تو می‌توانی؛ چون این هسته وجودی توست، و می‌خواهم که این تصویر را لحظاتی نگاه داری. و حالا تو خاموش و آرام می‌شوی و به حالت صفر می‌روی. تو در صفر هستی و هیچ اتفاقی اطراف تو نمی‌افتد. و حالا از تو می‌خواهم که خانواده را دعوت کنی. اوه! اینجاست که به قسمت خوبش می‌رسیم، چون تو داری به روشی خطی این کار را می‌کنی.

ناگهان اتاقی که تو در آن هستی مانند غاری عظیم می‌شود، اتاقی خیلی بزرگ‌تر از آنچه تو بتوانی ببینی، و تو خانواده را دعوت می‌کنی که یکی‌یکی داخل بیایند، و در همین حال داری آمدن آن‌ها را تماشا می‌کنی. شاید هنوز نتوانی صورت آن‌ها را تشخیص دهی.  اما آن‌ها به این اتاق می‌آیند چون تو گفته‌ای: «من اینجا هستم، من منتظرم، من به حالت صفر رفته‌ام، حالا فرصت داده‌ام. من ترسم را کنار گذاشته‌ام. من نگرانی و اضطرابم را فقط برای یک‌لحظه کنار گذاشته‌ام. من دارم بهترین تلاشم را می‌کنم. لطفاً بیایید داخل. لطفاً بیایید داخل.»

و آن‌ها یکی‌یکی می‌آیند و ردیف می‌شوند و صف به‌صف می‌آیند و به‌تدریج چهارزانو روبروی تو می‌نشینند، نزدیک تو. آنها شروع به نشستن می‌کنند و نزدیک به تو می‌نشینند و تعداد بیشتری از آن‌ها می‌آیند و تعداد بیشتری از آن‌ها می‌آیند، تا جایی که تو می‌بینی اتاق تا آنجا که چشم کار می‌کند پر از این وجودهایی شده است که یکی‌یکی در حال آمدن هستند. و تو می‌بینی که سر جاهایشان می‌نشینند و به تو نگاه می‌کنند.

حالا هرکدام از آن‌ها، صف به‌صف، کاری می‌کنند.... آن‌ها شمعی روشن می‌کنند.

از تو می‌خواهم با دقت به آنها و به آنچه که در حال وقوع است توجه کنی. آن‌ها دارند شمعی روشن می‌کنند که نام تو بر روی آن است. آن شمع نام تو را بر روی خودش دارد. این یکی روشن می‌شود، آن یکی روشن می‌شود، ردیف به ردیف، ردیف به ردیف؛ چون تک‌تکِ آن‌ها تو را می‌شناسند، آنها به آن شمع نگاه می‌کنند. چون آن شمع تو هستی ، و نام تو بر روی آن است. این‌ها گروه همراهانی هستند که تو را می‌شناسند و عاشق تو هستند و تو را حمایت می‌کنند. و قسمت خوبش این است که زمانی که این مدیتیشن تمام شد و به استراحت برویم، آن اتاق هنوز هم وجود دارد! البته اگر تو بخواهی. اگر تو بخواهی. فقط اگر تو بخواهی.

«کرایون من مدت‌هاست که تلاش کرده‌ام فراتر از این چیزها بروم، فراتر از این ترس‌ها...»

عزیزانم، شما تو همین الان فراتر از این‌ها هستید، همین حالا.

این نقطه از زمان را به خاطر بسپار. یک اصل هست که می‌گوید: وقتی به نقطه‌ای معین از اشراق و صعود رسیدی دیگر نمی‌توانی عقب‌گرد کنی. البته که می‌توانی تظاهر به عقب‌گرد کنی اما اگر این کار را بکنی، آن کار نمی کند! تو داری انکار می‌کنی وقتی به آنجا رسیدی، دیگر می‌دانی چگونه است و تو همین حالا آنجا هستی ... . تو حسش خواهی کرد. و شروع می‌کنی که هر روزه کمی شادتر باشی، کمتر دلواپس و نگران باشی و هر روز درک خواهی کرد که خانواده هنوز آنجا نشسته اند، و هنوز نام تو را روی شمع هایشان دارند و این شمع هرگز خاموش نخواهد شد.

عزیزانم، به شما قول می‌دهم که وقتی نفس آخرتان را کشیدید، قول می‌دهم که وقتی نفس آخرتان را کشیدید، تمام آن‌ها را ملاقات خواهید کرد. درحالی‌که هنوز آن شمع را در دست‌های خودشان دارند. روش کارش این‌گونه است، بله! روش کارش این‌گونه است.

شفقت و دلسوزی عظیم و عشقی بزرگ برای تو وجود دارد.  عزیز من، ما قرار نیست این مدیتیشن را تمام کنیم.

این بیشتر از یک مدیتیشن است، این واقعیت است، که می‌توانی آن را گرفته و داشته باشی و همین گونه باشی؛ که تو را از آنجایی که بودی برای بقیه عمرت، بیرون می‌کشد.

اگر این چیزها حقیقت نداشتند، این‌ها را به تو نمی‌گفتم.

 من کرایون هستم عاشق انسان و عاشق تو...

و این‌چنین است...


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

مدیتیشن۱۲۶

تعلیم دادن آکاش

مدیتیشن۱۲۱