مدیتیشن۱۰۲

2022.10.12

درود عزیزان. کرایون هستم.

کمی نزدیک‌تر بیایید.

می‌خواهم چنل قبلی را ادامه دهم، چنلی را که عصر امروز ارائه کردم. عزیزان، برای شما چیزهای خاصی هست که از اهمیتشان بی‌خبرید. خیلی‌ها می‌گویند: «خوب، چگونه می‌توانم بر ترس چیره شوم؟ چگونه می‌توانم بر دل‌واپسی یا نگرانی چیره شوم؟»

تعداد بسیار اندکی هستند که در واقع برعکس آن را بخواهند، یعنی چیزی را که به نگرانی و دل‌واپسی رسیدگی می‌کند. و آن این است: «چگونه می‌توانم به شادمانی بیشتری دست یابم؟ چگونه می‌توانم آسوده‌تر باشم؟» چون پاسخ این است.

این را بارها از مهمان‌های همین برنامه شنیده‌اید که از رهاکردن چیزهایی می‌گویند که در ناخودآگاهتان دارید، از اجازه‌دادن به چیزهایی می‌گویند که جانشین آن‌ها می‌شوند، چیزهایی که هنگام نگرانی به شما کمک خواهند کرد، هنگام ترس به شما کمک خواهند کرد. و سرانجام هنگام ظاهرشدن چیزهایی که باعث ایجاد ترس و نگرانی و دل‌واپسی می‌شوند، می‌توانید یک‌راست به سراغ این چیزهای جدید بروید.

مهمانی[1] که [تازه] صحبت‌هایش را شنیدید، در این زمینه متخصص است. و احتمالاً او خود نمی‌داند که واقعاً چه تاثیری می‌گذارد، تاثیری که نه فقط بر افراد، بلکه بر توده‌ها می‌گذارد. به عبارتی دیگر این هم پاسخی است، پاسخی زیبا. این را پیش از این هم گفته‌ام که وقتی می‌توانید از نگرانی به آرامش بروید، وقتی می‌توانید بی‌درنگ در قلب خود غوطه‌ور شوید، آیا در هنگام اضطرار، یعنی آن‌گاه که در اطرافتان فقط دل‌واپسی و سردرگمی و اختلال هست هم می‌توانید این کار را بکنید؟ وقتی چیزی به رخ‌دادن برخی اتفاقات ناخوشایند نمانده است، اتفاقاتی که دارید به آن‌ها نگاه می‌کنید و انتظارشان را نداشتید، آیا آن‌گاه هم می‌توانید این کار را انجام دهید؟

همۀ شما می‌توانید، همۀ شما؛ چراکه همۀ شما چیزی را دارید که مربوط به زمان حال است. شما در زمان حال هستید؛ پس وقتی چیزی در زمان حال رخ می‌دهد، برایتان سخت است که به‌جز آن وضعیتِ اضطراری که شاید پیش رویتان باشد، بودن در جایی دیگر یا انجام کاری دیگر را درک کنید. به شما می‌گویم که انسان جدید این سیاره، همان انسانی که شما دارید به آن بدل می‌شوید، خواهد دانست که این کار را چگونه انجام دهد. آیا این چیزی نیست که دوست داشته باشید بیاموزید؟ برخی از شما می‌گویید: «خوب، واقعاً‌ هنوز ابزارهای آن را ندارم.»

چرا، دارید.

می‌خواهیم دوباره به آن سوی پل برویم. پیش از آنکه برویم، فقط یادآوری مختصری می‌کنیم از آنچه انجام می‌دهیم. به نظر می‌رسد که این وجود سه‌بعدیِ شما، نگران‌کنندگی و ترسناکی خود را وخیم‌تر می‌کند. منظورم وضعیت‌هایی است که اغلب خود را در آن می‌یابید. اگر نگران آن‌ها باشید، اگر دل‌واپس شوید، اگر بترسید، دفعۀ بعد واقعاً بهتر نمی‌شود. این وخیم‌ترشدن ترس و نگرانی است.

چندی است به همۀ شما می گویم که اینک مدتی است که تغییری هست، تغییری که اگر واقعاً بخواهیدش به درونتان می‌آید.

برخی از شما می‌گویید: «خوب، می‌خواهم مراحل آن را بدانم»

اگر بخواهید، می‌توانید مراحل آن را بدانید.

برخی از شما می‌گویید: «خوب، مطمئن نیستم که بتوانم به‌تنهایی انجامش دهم.»

چرا، می‌توانید. و همۀ این سوال‌ها برخاسته از چیزی است که به شما گفته‌اند یا برخاسته از این ایدۀ خطی است که برای رهاشدن از چیزهایی که در زندگی خود نمی‌خواهیدشان، باید بروید و کاری انجام دهید، باید کار خاصی انجام دهید و کار دشواری هم خواهد بود.

پس می‌خواهم دوباره چیزی بگویم: این کار بسیار آسان‌تر از چیزی است که فکر می‌کنید؛ واقعاً آسان است. چیز دیگری که آموخته‌اید این است که اگر بخواهید به چیز خیلی خاصی دست یابید، این کار آسان نخواهد بود. در تمام دوران مدرسه به شما گفته‌اند که اگر می‌خواهید کاری انجام دهید، باید روی آن کار کنید، مراحل، فرایندها و رویه‌هایی دارد و باید باهوش باشید. و من در اینجا می گویم که درست برعکس است. آنچه در درون خود دارید و هم‌اینک فعال است و کار می‌کند و از هنگام تولدتان آنجا بوده است، دستش را به‌سوی شما گشوده است و اگر می‌توانستید بر روی انگشتان دستش برچسب‌هایی بزنید، آنچه برچسب‌ها می‌گفتند، این بود: آرامش و شادمانی و عشق و مهربانی و تهی‌بودن از ترس، و خنده[2]. این همیشه آنجا بوده است. یافتن چیزی که همیشه داشته‌اید، چندان دشوار نیست.

پس شاید در حلقۀ دوازده امشب یک تازه‌کننده لازم داشته باشید. شاید باید اعضای تیمی را ملاقات کنید که چیزهای خاصی را به یادتان بیاورند، این را که کیستید و چه می‌توانید باشید. در چشمان خدا شما باشکوهید. دوست دارید چند بار این را از من بشنوید: «شکوهمند در چشمان خدا»؟ در چشمان خدا شما کمبودی ندارید، شما واقعاً کاملید. همۀ چیزهایی که می‌گویید کامل نیستند، از انسان‌گری شماست، از ناخودآگاه شماست، همگی‌شان چیزهایی است که روی آن کار می‌کنید، همگی‌شان داستان‌هایی است که خودتان به خودتان می‌گویید. و می‌توانید همۀ این چیزها را پاک کنید. می‌توانید بدون اینکه سال‌ها به مدرسه بروید، به جلو پیش بروید. این از پیش در درون شماست. می‌دانید چگونه انجامش دهید.

امشب دوباره از این پل عبور می‌کنیم. این برایتان چقدر واقعی است، واقعاً، حقیقتا؟ً وقتی از شناخته‌شده‌ها به ناشناخته‌های آن سوی پل می‌رویم، [برایتان چقدر واقعی است]؟ ماه‌های بسیار زیادی است که این کار را کرده‌ایم. و همچنان به شما می‌گوییم که این استعاره ثابت است و همیشه ثابت خواهد بود، استعاره‌ای که در آن از خود شناخته‌شده‌تان به خود ناشناخته‌تان می‌روید؛ ولی در واقع شما با روح خود بوده‌اید و بخشی از آن انرژی روح بوده‌اید، آن هم مدت‌ها پیش از آنکه انسان بوده باشید؛ پس کدام یک واقعی است؟ کدام یک واقعی نیست؟

دوباره با من بیایید. بیایید از این پل عبور کنیم. دستم را بگیرید.

 

[شروع موسیقی]

جلو می‌رویم. از میان آن مه می‌گذریم و دوباره به‌درون ناحیه‌ای از انرژی می‌رویم که آرامش‌بخش است، صلح‌آمیز است، امن است، غیرتهدیدآمیز است، زیباست و خانۀ شماست. هیچ مکان دیگری مانند این نیست. هیچ جای دیگری چنین انرژی‌ای وجود ندارد. اینجا چنین جایی است. اینجا خانۀ شماست. انسان‌بودن، عادت‌کردن به آن و راحت‌بودن در پوست خود، تکاپوی زنده‌ماندن، این‌ها خانۀ شما نیست. این چیزها انسان‌گری است؛ اما خانه با خود، زیبایی به‌همراه دارد، زیبایی‌ای که اگر بخواهید می‌توانید لمسش کنید، حتی وقتی با همان قالب انسانی خود در آن سوی پرده هستید. و آن درس این است. فقط این نیست که به این مکان بیایید، به این ناحیۀ شگفت‌انگیزِ روح، به این مکان که در آن جاودانه‌اید، به مکانی که در آن بخشی از خدایید و می‌توانید موسیقی گیتی را بشنوید، فقط این نیست، بلکه همۀ این‌ها [که گفتم] هم آنجاست. بیش از این‌هاست. فقط این نیست که در اینجا چیزهایی بیاموزید. شاید علاوه بر آموختن، کار دیگری هم هست که بتوانید انجام دهید. شاید در اینجا بتوانید بیاسایید.

از آن درگاه عبور کنید، از همان در کوچکی که به شما گفته‌ایم. قرار است دوباره کاری انجام دهیم، قرار است آن تیم را ملاقات کنیم. به این اتاق خیلی‌خیلی بزرگ وارد می‌شوید، اتاقی که هیچ یک از دیوارهایش را نمی‌توان دید؛ ولی می‌دانید که آن دیوارها جایی در همان جا هستند. بزرگی این اتاق دوباره استعاره‌ای از شماست. آن میز با دوازده صندلی آنجاست. دفعۀ پیش به شما گفتیم که این لزوماً حلقۀ دوازده نیست؛ ولی احساسی مانند آن دارد، چیزی را سرمشق قرار می‌دهد که خیلی‌ها گمان می‌کردند خواهد بود.

صندلی‌ها خیلی خاص نیستند؛ فقط آنجایند تا بنشینید و بیاسایید و با کسانی صحبت کنید که دوستانتان‌اند و آن‌ها هم بارها به شما پاسخ خواهند داد. این میز ویژگی‌های بسیاربسیار زیادی دارد، شیوه‌های بسیار و چهره‌های بسیاری دارد، همین میزی که دوازده نفر دور آن خواهند نشست؛ ولی این عددِ دوازده را شما کامل می‌کنید. مهم نیست چند نفر آنجایند، سه، چهار یا یازده، تا وقتی که شما ننشینید، دوازده نمی‌شود. در این مورد می‌خواهم که اول شما بنشینید.

آیا اجازۀ تغییر می‌دهید؟ آری یا نه؟

می‌توانید بگویید: «روح هستی عزیز، اجازه می‌دهم که در این نقطه چیزهایی به شخصیتم، به بدنم، به انسانیتم وارد شوند و به همین دلیل است که اینجا نشسته‌ام.»

آیا می‌توانید این را بگویید: «اجازۀ تغییر می‌دهم»؟ و این تغییری نیست که انتظار داشتید. این بهترشدنِ قدرت نیست و با این حال می‌تواند بزرگ‌ترین چیز باشد، چیزی که تسریع‌کننده‌ای است برای همۀ چیزهای دیگر.

یازده عضو تیم دوباره خود را روی صندلی‌ها نشان می‌دهند. آن‌ها آنجا ظاهر می‌شوند و باز هم آن‌ها را نمی‌شناسید. حال ممکن است همیشه این‌طور نباشد؛ ولی علتش فقط این است که در این لحظه که دارید این برنامه را تماشا می‌کنید، هنوز در قالب انسانی‌تان هستید و انسان‌بودنتان اجازه نمی‌دهد که آن‌ها را بشناسید. این را به شما بگویم که اگر مرده بودید و اینجا در روح خود به موسیقی گیتی گوش می‌کردید و همۀ این‌ها اینجا روبه‌رویتان نشسته بودند، همۀ آن‌ها را به نام صدا می‌کردید، می‌گریستید، از اینکه تشخیص می‌دادید آن‌ها کیستند و از یک زندگی به زندگی دیگر و زندگی دیگر برایتان چه معنایی داشته‌اند.

این تیمِ شماست. و این تیم کمی متفاوت است؛ زیرا در روح شما خیلی چیزها در جریان است. و توضیح‌دادن روحی چندوجهی برای شما که خطی هستید، خیلی سخت است؛ ولی خیلی‌ها هستند که خود شمایند، خیلی چیزها هستند که قطعاتی از شمایند و شما فقط این نیستید، راهنماها هستند، فرشتگان هستند، دوستان هستند، زندگی‌های گذشته‌ای که گذرانده‌اید و دوستانتان [در آن زندگی‌ها] هستند و نیز کسانی هستند که با شما آمده‌اند و رفته‌اند. و آن‌ها را دوست دارید و می‌شناسیدشان. امروز و در این لحظه به آن‌ها نگاه می‌کنید و هیچ کدام از آن‌ها را تشخیص نمی‌دهید؛ ولی چیزی که قطعاً تشخیص می‌دهید، این است که تک‌تک آن‌ها شما را دوست دارند.

آیا می‌توانید لحظه‌ای به این فکر کنید که اشکالی ندارد اگر آن‌ها را نمی‌شناسید؟ ولی آن‌ها شما را می‌شناسند، در هر یک از زندگی‌هایتان و نیز در این زندگی با شما بوده‌اند، وقتی جشن می‌گرفتید و وقتی گریه می‌کردید، آن‌ها با شما بودند، همۀ آن‌ها، نه فقط سه نفر، همۀ آن‌ها. آن‌ها به شما نگاه می‌کنند و می‌توانید صداهای آن‌ها را بشنوید، نه به‌عنوان صدایی واحد، بلکه به‌صورت صداهای بسیار. آن‌ها زندگی‌تان را جشن می‌گیرند و می‌گویند: «سپاسگزاریم که آمدی. چقدر مایۀ شادمانی است که در انرژی جدید این کار شدنی است، اینکه می‌توانی واقعاً با ما دیدار کنی و ما دوستت بداریم، اینکه می‌توانی ما را بشنوی و به ما گوش کنی، هرچند هنوز ما را نمی‌شناسی.»

به شما می‌گویند: «عزیز، امروز، امشب، ما به یک دلیل اینجاییم. از تو می‌خواهیم شادمانی را به یاد آوری.» سپس بارها و بارها یک‌به‌یک می‌گویند: «زمانی را که می‌خندیدی یادت هست؟ زمانی را که بسیار شاد و آرام بودی، یادت هست؟ آن تعطیلات را یادت هست، تعطیلاتی که نمی‌خواستی هرگز پایان بیابد؟ آیا آن موقع را یادت هست که سرشار از خرَد و شادمانیِ شگفت‌انگیز و بسیار شادی‌بخشی بودی و نمی‌خواستی هرگز پایان بیابد؟ آیا یادت هست که یک بار آن‌قدر خندیدی که از روی صندلی افتادی؟»

به شما خواهند گفت که به این چیزها فکر کنید، به زمانی که در زندگی‌تان زیباترین تجربۀ آرامش و سازگاری را داشتید. و آن گاهی خنده بود و گاهی نه، گاهی فقط نشستن بود، همان هنگامی که عشق بسیار زیادی به شما می‌ورزیدند و می‌دانید که این آنجاست. حال دوباره مشتاق آن هستید. آنچه به شما می‌گویند این است: «اینک هرچه بیشتر آن‌ها را به یاد بیاوری ...» آن‌ها شروع می‌کنند به گفتن دربارۀ آن زمان‌ها؛ چون آن‌ها آنجا بودند. می‌گویند: «هرچه بیشتر آن‌ها را به یاد آوری، وقتی از روی پل بازمی‌گردی، آن‌ها بیشتر در زندگی‌ات می‌چسبند؛ چون برای اینکه از این به بعد در سرتاسر زندگی‌ات به شکل بسیار خاصی بیاسایی، آن‌ها را لازم خواهی داشت. خود جدیدت باید بداند که می‌تواند فقط در یک چشم‌برهم‌زدن به این مکان بیاید، به این مکان دل‌انگیزِ شادمانی و آرامش و امنیت. و این قطعاً خشم و دل‌واپسی را می‌زُداید و نیز همۀ چیزهایی را که شاید در زمان‌های پیش‌بینی‌نشده‌ای سروکله‌شان پیدا می‌شود.

و آن‌گاه می‌فهمید که چه اتفاقی دارد می‌افتد عزیزان. کاری که دارند می‌کنند، این است که خاطرات خود شما را به شما القا می‌کنند، خاطرات آرامشتان را، نه خاطرات ترس‌هایتان را یا خاطرات اتفاق‌های نامناسبی را که برایتان رخ داده است یا خاطرات خیانت‌ها یا هر چیز دیگری از این دست. دارند ایده‌های پُرآرامشی را جانشین آن‌ها می‌کنند؛ علتش چیزی است که در آنجا تجربه کرده‌اید؛ در نتیجه می‌توانید آن‌ها را به خانه‌تان در آن سوی پل ببرید و از آن‌ها استفاده کنید. اُه! این تیمِ شماست که با شما کار می‌کند، به شما کمک می‌کند چیزهایی را به یاد بیاورید که آن‌ها می‌دانند. و آن چیزها نه فقط از این زندگی، بلکه از همۀ زندگی‌هایی است که زیسته‌اید.

آن‌ها می‌توانند دربارۀ آن به شما بگویند. و به‌نوعی آن‌ها را به یاد می‌آورید و احساس می‌کنید، همۀ آن‌ها را. چه مقدس است انسانی که می‌داند چگونه این نقطه را بیابد؛ چراکه وقتی آن انسان چنین می‌کند، دیگران هم می‌بینند و آن‌ها هم خواهان این خواهند شد که بدانند چگونه. وقتی این کار را می‌کنید، آن‌ها هم خواهان این خواهند شد که همراه شما باشند. خواهند گفت: «دوستت دارم، به‌خاطر آنچه می‌توانی نشانم دهی، به‌خاطر آنچه در تو دیده‌ام.»

و آن حقیقت این است.

بنشینید. بمانید و گوش کنید، به همۀ این چیزهای زیبایی که تجربه کرده‌اید. بگذارید آن‌ها به‌شیوه‌ای متفاوت با همیشه، در درونتان حک شوند. شما انسان جدید این سیاره‌اید. من کرایون هستم. بمانید.

و این‌چنین است.

 

 


[1] Shamir Ladhani

[2] کرایون قبل از اینکه بگوید «و خنده» مکثی می‌کند و نفس عمیقی می‌کشد.

 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

پیش‌مدیتیشن۱۱۱

مدیتیشن۱۲۶

پیش‌مدیتیشن۱۰۲