پیشمدیتیشن۱۰۱
2022.10.05
درود عزیزانم، کرایون
هستم از خدمات مغناطیسی.
نزد آنان آمدن، همیشه لذتبخش
است، به ویژه برای اولین بار! پیام هایی که من دارم، همیشه با عشق به شما داده میشوند.
گویی هدفِ کل این فرآیندی که اکنون در حال تماشای آن هستید عاشقانه است، تا
بتوانید سدی را بشکنید، سد و موانعی که ممکن است در ذهن شما وجود داشته باشند و
باعث شوند تصور کنید این چیزها با آنچه انتظار داشتید متفاوت باشند یا اینکه یک
طرح پنهانی پشت این فرآیند وجود داشته باشد.
عزیزانم دستورِ کارِ ما نور
است، [و] اینکه ممکن است چیزهایی ببینید که قبلاً ندیدهاید، [و] اینکه ممکن است
ناگهان از چیزی لذت ببرید که قبلا از آن گریزان بودید؛ شاید در زندگیتان فارغ از
اینکه چه اتفاقی میافتد احساس سلامتی و تندرستی و شادمانی داشته باشید. میدانید
که تقریباً هر چیزی که در مقابل خود میبینید چیزی است که میتوانید با آن کار
کنید، میتوانید آن را تغییر دهید، میتوانید آن را بهبود ببخشید.
عزیزانم شما اینجا نیامدهاید
که رنج ببرید یا استرس و نگرانی و ترس داشته باشید. گویی نگرانی و ترس، حفرهای
برای خود ایجاد میکنند، اینطور نیست؟ و آن، حفرهای که شما در آن هستید را عمیقتر
میکند. خوب، درست برعکسِ آن اگر بتوانید بیاموزید که فارغ از اینکه چه چیزی سر
راه شماست فقط آن را ببینید و شکرگزار باشید، فرآیندی را شروع میکنید که آن خلا
شروع به پر شدن میکند و نگرانی و ترسها میروند و به جای آن راهحلها ظاهر میشوند.
برایتان داستان دیگری درباره
«وُ» دارم. حالا این یک حکایت است و در سی سال گذشته معمولا از شخصیت وُ برای
حکایتها استفاده کردهام. وُ مرد یا زن نیست، اما در این داستان از ضمیر مذکر
استفاده کردهایم چون اینگونه راحتتر میشود در داستان آن را به کار برد. وُ در
واقع یک مرد-زن است. میتوانید ببینید به کجا ختم میشود. پس وُ جنسیت ندارد
اما اینجا آن را مذکر در نظر گرفتیم. وُ تا حدی خودش را میشناسد و میداند که در
زندگی باید به سطح بالاتری برود، به بیانی استعاری او میداند که نیاز دارد به
طبقه دوم برود. از بودن در طبقه اول خسته شده است. به هر جا مراجعه میکند به او
میگویند که ارتقا سطح آگاهی ممکن است و راهش از طریق قصد و نیت
کردن است. شبیه این است که ما مدام پاسخ این را میدهیم که «معنای گفتههای
کرایون چیست؟» و این حکایت حول و حوش جواب این سوال میچرخد.
وُ ناامید شده، چون
هیچ چیز کار نمیکند. نمیداند از کجا شروع کند. نشسته و میگوید: «روح
هستیِ[1] عزیز، خدای عزیز، مرا
به مرحلۀ دوم ببر، من اینجا هستم و از بودن در مرحلۀ اول خسته شدهام، و به من
گفته شده که اگر در طبقه دوم باشم میتوانم به واسطه آگاهی بیشتر چیزهای زیادی
داشته باشم. اما تا زمانی که در طبقه اول گیر کردهام نمیتوانم به آن سطح آگاهی
دست پیدا کنم. نه تنها این، بلکه من مدتی است در زندگیام درگیر چیزی شدهام. روح
هستی عزیز، موضوع، رئیسم در محل کارم است. تو میدانی، قرار نیست من اینجا
بنشینم و رئیسم از من سوءاستفاده کند. دلیل اینجا بودن من این نیست. بارها و بارها
به من گفته شده است که برای زجر کشیدن اینجا نیستم، پس فقط و تنها فقط دو چیز میخواهم.
یکی اینکه قادر باشم به طبقه دوم بروم، و دیگری اینکه اگر زیادهخواهی نباشد میخواهم
رئیسم برود! [کرایون میخندد] من باور دارم که میتوانم این معجزات را در زندگیام
خلق کنم.»
این وُ است: «وُ!
اینها افکار خوبی هستند!» [کرایون خطاب به وُ میگوید!]
وُ در واقع در مسیر
درستی است. سپس یک راهنما وارد میشود. اوه! او همیشه یک راهنما
میخواست. اما در واقع راهنمای او چندین راهنماست، اما وُ به عنوان یک موجود
منفرد، بیشتر دوست دارد یک نفر به او توصیه ارائه بدهد؛ این یک
رابطۀ تک نفره و رو در رو است و این همان چیزی است که او انتظار دارد و همین را
دارد.
در یک رویا، راهنمای او وارد
شد و گفت: «وُ، من تو را آنجا میبینم؛ میبینم به چه نیاز داری. میبینم
چه میخواهی. همه چیز ممکن است. وُ میخواهم چشمانداز و بصیرتی به تو بدهم، میخواهم هر بار که
نیتی داری تصویری را در ذهن خود مجسم کنی، آن تصویر این است: وُ، میخواهم در
جایگاه پشت دوربین [بنشینی و]، مردم را نگاه کنی. و برای رفتن به جایی که میخواهی
بروی، باید سوارِ آسانسور شوی.»
تا اینجای حکایت را دوست
داشتید؟ [کرایون میخندد]
حالا وُ در آن تصویر افرادی
را میبیند. تکتک، زنان و مردان بسیاری میبیند. افرادی میبیند که به سوی
آسانسور میروند، میبیند که دکمۀ بالا را فشار میدهند و آن دکمه همان طور که
باید، روشن میشود؛ سپس آن افراد، از حقیقت خود سخن میگویند و نیت خود را برای
چیزی که میخواهند بیان میکنند. او گوش میکند اما مهم نیست زیرا نیت آنان با نیت
وُ یکی نیست، پس هرچه میگویند بگویند! بعد در باز میشود و آنان سوار میشوند و
در بسته میشوند و همین!
وُ به راهنمایش میگوید: «منظورت
این است که به همین راحتی است؟» راهنما میگوید: «یه جورایی! میخواهم
که در ذهنت به آن آسانسور بروی و این کار را تمرین کنی.» و بعد راهنما
ناپدید شد.
فردا شب وُ وارد آن تصویرسازی
میشود. مینشیند و دستش را روی قلبش میگذارد و میگوید : اکنون من آنجا هستم. او
آسانسور را میبیند. درست آنجا و برای اوست. با خود میگوید: «واقعا میتواند
آنقدر ساده باشد؟» و جواب درست این است: «بله، ما به تو گفتیم که
روح هستی نیاتی که در عشق بیان شوند را میشنود.» او به
سمت آسانسور رفت و دکمه را زد و چراغ آن روشن شد. سپس گفت: «روح هستی عزیز
با عشق میگویم مرا به طبقه دوم برسان و مرا از دست رئیسم خلاص کن. این خواسته من
است و در عشق میگویم. انجامش بده.»
او خیلی خوشحال است که نحوۀ
کارکرد آن را میداند! او مینشیند و وارد تصویر میشود، دکمه را میفشارد اما در
باز نمیشود. چراغ دکمۀ بالا رفتن روشن میشود اما در باز نمیشود! پس وُ قطعا آن
کار را تکرار میکند. عزیزانم معمولاً اینطور است و شما هر بار این کار را میکنید.
فکر میکنید که حرفتان خوب به گوش خدا نرسیده است پس مدام آن را تکرار میکنید.
[با خود فکر میکنید] خب، انگار خدا به حرف شما گوش نمیکرد، شاید آن موقع مشغول
کاری دیگر بوده است! پس وُ میگوید: «روح هستیِ عزیز، مرا به طبقۀ دوم ببر
و لطفاً کاری کن که رئیسم آنجا نباشد؛ سپاسگزارم و میدانم که این کار انجام میشود.» [کرایون
میخندد]
اما در آسانسور اصلا باز نمیشود.
وُ از آن رویا خارج میشود و قطعاً ناامید شده است: «آیا
راهنمایم اشتباه کرده؟ شاید همه اینها را از خودم درآوردهام. آیا آن راهنما واقعی بود یا فقط
رویا بود و من وانمود کردم که راهنمایی در کار است؟» و البته این
کاری است که همه شما با الهامات خود میکنید. به آن شک
دارید.
شب بعد آن راهنما باز هم
آمد و گفت: «وُ کاری که گفتم را انجام دادی؟» وُ جواب
داد: «البته که انجام دادم، سمتِ آسانسور رفتم، دکمه را فشار دادم و چراغش
روشن شد و آنچه میخواستم را بیان کردم، ولی هیچ اتفاقی نیفتاد و در باز نشد.»
و راهنما گفت: «آیا
چیزی را که میخواستی گفتی، یا چیزی که فکر کردی میخواهی را مخصوصا نام بردی؟»
وُ
جواب داد: «خب تفاوتش در چیست؟ من اینها را نیاز دارم و آنها را میخواهم.»
راهنما
گفت: «اما وُ تو خودت را محدود کردی. خوب فکر کن. چگونه
میتوانی نحوۀ درخواست خود را تغییر دهی تا به آن چیز یا بیشتر از آن برسی؟ برو
و دوباره تلاش کن.»
وُ تمام روز را به این
فکر میکرد. او در حالی که از طرف رئیسش در عذاب بود به خانه برگشت. دوباره تلاش
کرد که وارد آن تصویرسازی شود.
او
آنجا بود، مقابل آسانسور. به سمت آسانسور رفت و دکمه را فشار داد و چراغش روشن شد.
حالا حواسش بیشتر جمع بود و گفت: «روح هستی عزیز، مرا به هر طبقهای که صلاح من است ببر. روح هستی عزیز در مورد
رئیسم هرچه درست و صحیح است را انجام بده.»
بلافاصله
در باز شد و وُ سوار آسانسور شد.[کرایون میخندد]
در
بسته شد. او در آسانسور تنها بود و متوجه شد که طبق انتظارش دکمههایی که مختص
طبقات مختلف باشد آنجا وجود ندارد. فقط یک دکمه وجود داشت و اسم او روی آن بود:
«وُ». دکمه را فشار داد. حس صعود کردن داشت چیزی مثل بالا رفتن. رفت و رفت تا
اینکه در باز شد. کمی توی ذوقش خورد چون درِ آسانسور در همان طبقه باز شد. او در
جایی که فکر میکرد همان طبقۀ اول است پیاده شد. در این لحظه میخواست برگردد و به
راهنمایش بگوید: «این دیگر چیست؟ من که به همان طبقه برگشتم.»
جواب
راهنمایش چه خواهد بود؟ خب شاید در این لحظه جوابش این باشد: «اینجا همان
طبقه است؟ شبیه آنجاست، اما آیا انرژیاش متفاوت نیست؟ بستگی به خودت دارد.»
وُ
ناگهان احساس کرد سبکتر شده است، یعنی حس متفاوتی داشت. حس کرد
چیزی که پیش رویش است خوشحالکننده است. او متوجه شد که فارغ از اینکه آسانسور او
را به چه طبقهای برده بود، تأثیری بر ظاهرش و بر روحش داشت. قرار نبود طبقهای
متفاوت باشد. قرار نبود فرشتهها آنجا قدم بزنند. هنوز همان طبقه اول
بود. اما یک «وُ»ی جدید در کار بود.
روز بعد او به سرکار رفت.
جشنی آنجا برپا بود. رئیسش آنجا بود. با خود گفت: «اوه او که هنوزم
اینجاست! احتمالا آن کارها بی فایده بوده!»
اما جشن به منظور خاصی
برپا بود. خبری در راه بود. وقتی دیدند که وُ وارد شده همگیِ همکارانش
گفتند: «تبریک، تبریک به همه.»
وُ
گفت: «اینجا چه خبره؟»
آنها
گفتند: «رییس ترفیع گرفته و رئیسِ طبقه دوم شده است!» [کرایون میخندد]
و
وُ شروع به خندیدن و خندیدن کرد. طبقه دوم که اصرار داشت به آنجا برود اینک رئیسش
آنجا بود. آنها گفتند: «وُ در این جابه جایی حالا تو رییس طبقه اول شدهای!»
عزیزانم
چیزی دستگیرتان شد؟ روح هستی میداند چه چیزی به صلاح شماست. او میداند و شما نمیدانید.
واقعا نمیدانید. شما فقط چیزهایی را میخواهید که فکر میکنید خوب است.
میگویید: «روح
هستی عزیز، به محض اینکه دکمه را فشار دادم چیزی که نیاز دارم را به من بده.»
چیزی
که فکر میکنید پاسخ و راهحل است را تعیین نکنید، چون این کار محدودیت ایجاد میکند.
در
عوض نیت کنید و عاشقانه بگویید: «روح هستی عزیز، عاشقتم. من آنقدر عاشق
خودم هستم که میخواهم همۀ چیزهایی که در زندگی من و اطرافیانم
خوب است به آرامی تکامل پیدا کنند. من سوار آسانسور میشوم و دیگر بحث نمیکنم که چرا دقیقا آن چیزی که
درخواستش را داشتم اتفاق نیفتاده. [چون میدانم] بیشتر از آن عایدم خواهد شد.»
اوه
چطور است؟ آیا با ماندن در طبقه اول و بهرهمند شدن از آگاهی صعود یافته مشکلی
ندارید؟ به این عادت کن. آینده اینگونه خواهد بود.
من
کرایون هستم عاشق همۀ شما.
و اینچنین است.
[1] Spirit
نظرات
ارسال یک نظر