مدیتیشن۲۵
2021.03.03
درود عزیزانم کرایون هستم
من شما را دعوت میکنم تا نزدیکتر بیایید.
این فراخوانیِ نزدیک شدن، «محوری
برای ادراک و دریافت» یا «تمرکزی بر حلقه دوازده» است. این مدیتیشنها درباره
ادغام و یکپارچه شدن همه آن چیزی است که شما فکر میکنید هستید (واقعیت کنونی شما)
تا این یکپارچگی شما را به چیزهایی که به هیچ وجه فکر نمیکنید وجود داشته باشند نزدیکتر کند. برای باز کردن دری که شما اصلاً نمیدانستید که اصلا یک «در» بوده است. چیزهای فرابعدی این چنین هستند و ما
اغلب اوقات این را میگوییم، پس ما از شما دعوت میکنیم تا کارهایی را انجام دهید
که بطور معمول از شما درخواست نمیشده که از روی ایمان و باور انجام دهید! و بدور
از عقلانیت [و منطق] خود چیزهایی را که درست و دقیق هستند حس کنید، به جای آنکه
بخواهید آنها را در روشهای بعد
سومی خود ثابت کنید! این چیزی است که ما از شما درخواستش را داریم.
چنل امروز (پیشمدیتیشن) درباره شیمی
بود، درباره شیمیای بود که به نظر میرسید که به طور کامل و تماماً از آنچه شما
هستید جداست. آگاهی شما بر روی چیزهای بزرگی تعمق و تمرکز میکند. آگاهی شما بر روی «دنیا، بقای شما، سیستم شما، صحیح و غلط و
تاریکی و روشنایی» تعمق میکند.
آگاهی شما بر روی چیزهای شگفت انگیزی تمرکز دارد؛ آگاهی شما زمان زیادی را بر روی
«کبدتان» تمرکز نمیکند! به خاطر این که نیاز نیست. چون از قبل به این چیزها
ترتیبِ عمل داده شده است (اعمالِ خودبخودی جسم هستند)، این طور نیست؟ و شیمی آنچه
باید انجام بدهد را انجام میدهد.
اگر شما به چنلی که اخیرا دادیم (پیشمدیتیشن) توجه کنید میفهمید
که شاید شما باید به یک «تغییر در ادراک و فهم» بیندیشید، یعنی شروع به تفکر در
مورد شیمی بدن خود کنید.
اینجا همان قسمتِ خوبِ داستان است:
تحقیقات نشان داده است که مولکولهای
این مواد شیمیایی که بدن شما از آن ساخته شده است دارای جنبههای «فرابعدی» است. در واقع قبلاً در برخی آزمایشاتِ کوانتومیِ
دانشمندانِ بیولوژیست نشان داده شده است که آنها (مولکولها) ابعادی فراتر از سه بعدی و چهار بعدی دارند و اینکه واقعاً یک جنبه
فرابعدی دارند و این به این معناست که آگاهی شما هم که فرابعدی است میتواند با
شیمی بدن شما ارتباط داشته باشد، آن هم به طریقی که شما حتی فکر نمیکنید که ممکن
باشد.
ما قبلا به شما گفته بودیم که «با
سلولهایتان صحبت کنید»، و حالا شما دلیلش را میدانید. فراتر و بیشتر از صحبت
کردن است عزیزان من! این آگاهیای
است که آنقدر سلولهای شما را دوست دارد که بگوید «من عاشق تو هستم! این را امروز
و فردا هم میگویم، تبریک میگویم
که با من هستی، اکنون بیا با هم زندگی کنیم! بر طبق ساعتِ زیستیِ درون بدن، روزها
را یکی در میان حساب کن! (میتوان
گفت اینگونه عمر دو برابر میشود چون طبق گفته کرایون با این دستور، بدن یک
روز از عمر را نمیشمارد!) چون قرار
است ما زمان زیادی را با هم باشیم. سلولهای عزیز، ما قرار است بدون استرس باشیم، من هر کاری که در توانم هست
انجام میدهم که شما سلولهای کبدم،
پاهایم و زانوهایم را پشتیبانی کنم.»
همه آن چیزهای متعلق به شما (اعضای
بدن)، که از قطعات و قسمتهایی از این شیمی ساخته شده است، همه دارای جنبههای فرا
بعدی هستند.
به حلقه دوازده خوش آمدید!
جایی که ما بر چیزهایی که فرا بعدی
است تفکر، تعمق و تمرکز میکنیم.
این همان زمانی است که ما در یک لحظه، به صورت استعارهای، از پل عبور میکنیم تا وارد یک سرزمین فرابعدی شویم. این مکان
فرابعدی جایی است که شما شروع به انتخاب این میکنید که آیا میخواهید
که درباره مفاهیم مختلف ادراک بهتری داشته باشید یا نه.
آیا ممکن است که شما بتوانید روح خود
را لمس و ملاقات کنید؟ آیا به شما این اجازه داده میشودکه روحتان را لمس و ملاقات کنید؟ چیزی که من میخواهم به شما بگویم
بر پایه هیچ یک از اصول و دکترینهایِ
سیستم باوری این سیاره نیست. دکترینها (یعنی اصول مکاتب و ادیان) بیشتر از تاریخ و قوانین منشا گرفتهاند،
این طور نیست؟ دکترینها و اصول
مکاتب (و ادیان) بایدها و نبایدها ، واجبات و ممنوعیتها را به شما میگویند، آنها درباره ارتباط با روحتان صحبتی نمیکنند! اما همه این [حلقه دوازده] درباره این (ارتباط
و صحبت با روح ) است. و این یک دکترین و مکتب نیست، این یک تجربه است، این یک باور
است، بله یا خیر؟
آیا ممکن است که این انرژی خاصی که
از سال 2012 انتشار یافته متفاوت باشد؟ آیا ممکن است که انسانها قادر باشند و
دعوت شوند تا از این پل و گذرگاه ابعادی عبور کنند، پلی که شما را در مسیر لمس و
ارتباط با چیزی قرار میدهد که قبلاً به نظر میرسید رسیدن به آن غیر ممکن باشد؟ و
آن چیز، گوهر و ذات روح شماست.
شما از کسانی که شاید رهبران معنوی
شما بودند چیزهایی زیادی آموختید درباره اینکه قرار نیست اینکار (ارتباط با روح)
را انجام دهید. در واقع این(بینش آنها) بیش از حد کوچک و بیش از حد و اندازه مقدس
است! آنها (رهبران مذهبی) خواهند گفت: «روح شما توسط خدا به شما داده شده است و
این جسم انسانی شما جایی است که شما در آن زندگی میکنید، و زمانی که زندگی شما متوقف شود و آخرین نفستان را کشیدید شما
دوباره با روحتان خواهید بود!»
تقریباً به نظر میرسد که روحتان از
شما به طور کامل جداست، حالا ما به شما میگوییم اینگونه نبوده است، شما همیشه با
روحتان قدم میزنید، این مرکابا، آن انرژی عظیمی که متعلق به شماست و همیشه متعلق
به شما بوده است. این روح لزوما چیزی نبوده که شما زیاد به آن فکر کنید به خاطر
اینکه همیشه به شما گفته شده بود که روح شما از شما جدا است.
روح شما با شما سخن میگوید مگر آنکه
شما اول با او سخن بگویید.
یک فرض منطقی دیگر از کرایون این
است: روح شما، همه آن چیزها، همهٔ آن فرابعدیت، همه آن عشق عمیق پروردگار، آنجا
نشسته و به شما عشق میورزد و شما حق انتخاب آزاد دارید تا آن را ببینید یا نه.
اما وقتی شما آن را میبینید و شروع میکنید که ارتباط برقرار کنید و آن در را میکوبید، همه چیز شروع تغییر میکند، به خاطر
اینکه خدا میگوید: «او دارد نگاه میکند! او دارد نگاه میکند!
بیایید شروع کنیم.» او منتظر شماست تا تصمیم بگیرید که آیا از نظر شما همهٔ اینها
واقعی است یا نه (فرابعدیت و ارتباط با روح).
وقتی که شما با شیمی بدن خود صحبت میکنید
مثل همان ارتباط با روح است، شما بسیار سریع پاسخ را دریافت خواهید کرد، این یک
وعدهٔ محرمانه و باطنی نیست [که فقط عده معدودی آن را دریافت کنند] بلکه این شیمی
است. عزیزانم کسانی که این کار را انجام دادند (با شیمی بدن خود ارتباط برقرار
کردند) و در آن موفق بودند، نویددهنده و مُبلغی برای این کار بودند، زیرا آنها میدانستند
که این کار خواهد کرد و موثر است و اگر آنها میتوانستند با شما رودررو شوند، به
شما میگفتند: «این کار خواهد کرد و
موثر است، ما این را باور نداشتیم تا زمانی که خودمان آن را انجام دادیم و زمانی
که ما شروع به ارتباط برقرار کردن با بدن خود کردیم، آن چیزهای اساسی و معمولی
شروع به تغییر کرد، ما میتوانیم
این را احساس کنیم.» و سپس آنها به شما چیز دیگری خواهند گفت، خواهند گفت وقتی که
به نتیجه رسیدند ادراک و برداشت آنها تغییر کرد. آنها چیزی میدانند که قبلا نمیدانستند.
آنها نسبت به کاری که میتوانستند انجام دهند آگاهی پیدا کردند، اینکه چیزهای
بیشتری آنجا هست.
یک فرضیه منطقی دیگر از کرایون این
است که شما نمیتوانید «چیزی که میدانید را دیگر ندانید.» هیچ دکمهای برای پاک
کردن در مغز شما نیست که تجربهای که شما داشتید را پاک کند. زمانی که شما تجربهای
دارید به فرابعدیتی هدایت شدهاید
که نمیتوانید به عقب برگردید. اوه البته شما میتوانید آن را انکار کنید! سپس شما در انکار خود خواهید بود اما نمیتوانید
چیزی را که فرا گرفتید فراموش کنید.
برای همین است که زمانی که شما این
(تجربه فرابعدی) را به دست میآورید و آن شروع به روی دادن میکند، شما تجربهای در آرامش خواهید داشت و میگویید:
«من میدانم که چه چیزی را میدانم!
این برای من نتیجهبخش بود، چیزهای
زیادی هست که من نمیدانستم.» و سپس
شما میگویید: «خدای بزرگ سپاسگزارم که چراغها را روشن کردی و من توانستم این چیزها را به روشی متفاوت ببینم.به
روشی متفاوت.»
در مقابل شما پلی هست که من از شما
دعوت میکنم تا با من از آن عبور کنید. این پل همیشه آنجا بوده است. حلقه دوازده یک
مدیتیشن است. ما همیشه همان کار همیشگی را انجام میدهیم. هر بار اندکی متفاوت
است. مثل همه مدیتیشنها اندکی متفاوت است. اینجا کلمات متفاوتی هست، اینجا آگاهیهای
متفاوتی هست، یک مقدار متفاوتتر از چنل کردنی است که همیشه اطلاعات جدید برای شما
در بر دارد و چیزهای جدیدی برای انجام دادن هست و جاهای جدیدی برای رفتن و یاد
گرفتن در آن چنلها وجود دارد.
(منظور همایشها و سمینارهای چنلهای ثابت کرایون).
حلقه دوازده اینگونه نیست. این یک
مدیتیشن تجربی است. در حلقه دوازده که من شما را به آن هدایت میکنم، میدانم که
چه چیزی این جا امکان پذیر است. زمانی که شما به آن سوی پل میروید من میدانم که
چه چیزی امکانپذیر میشود و من میدانم
آنجا تجربههایی هست که میتوانند روند بیماری شما را برعکس کرده و شما را شفا
دهد. به خاطر اینکه زمانی که شما آگاهیای از جنس «نور» دارید بیماری نمیتواند در
بدن شما حضور داشته باشد؛
شما اکنون هنوز نوری ندارید. من میدانم از آن زمان که انسان شروع به داشتن این نوع
از آگاهی کرد که قبلاً آن را نداشت، چه چیزهایی روی داده است. من دیدم و شما هم
دیدهاید و شما درباره شفاها و درمانهای خود به خودی و تمام این جور چیزها شنیدهاید. همه اینها در آن سوی
پل است و در نهایت روزی هیچ پلی نخواهد بود عزیزان من! آیا قبلاً این را به شما
گفتهام؟
این پل، شناختهها را از ناشناختهها
جدا میکند. چیزی که شما هستید،
چیزی که فکر میکنید هستید، همه چیزهایی که به آن باور دارید، (شناختهها) و با رد
شدن از پل، شما به درون چیزی میروید که حتی نمیدانستید وجود دارد(ناشناختهها) و
احتمالا این ناشناختهها بعضی از واقعیتهایی را که قبلا به شما گفته بودند که
ممکن است یا غیر ممکن است را نقض کند! شما قرار نیست با یک کلیپ بورد یا حافظه
موقت از این پل رد شوید تا چک کنید که چه چیزهایی را میدانستید و چه چیزهایی را
نمیدانستید و سپس [به چهاربعدی] بازگردید و آنها را بررسی کنید. این آن چیزی نیست
که ما انجام میدهیم، اینها همه کارهای سه بعدی هستند؛
زمانی که شما از پل عبور میکنید کاملا باز و پذیرا میشوید، و باید با چیزهایی که از آنها سر در نمیآورید کاملاً راحت
باشید! اگر عقلانی باشید و بگویید: «قبل از اینکه به آنجا (فرابعدی) بروم باید اول
ببینم و بدانم و بفهمم!» این گونه کار نمیکند و موثر نیست. قبلاً این را به شما
گفته بودیم.
من میخواهم که تو با من از روی پل
رد شوی؛ وقتی که به وسط پل بیایی آن مه را خواهی دید، مه همیشه آنجاست و مه آنجاست
و هر چیزی را که آن سوی پل است را مخفی و پنهان میکند. بنابراین تو نمیتوانی از هوش خود استفاده کنی و دزدکی نگاهی
بیاندازی و سرکی آنجا بکشی و بگویی: «من امروز به آنجا نخواهم رفت!» یا بگویی:
«بله! من امروز به آنجا خواهم رفت زیرا امروز همه چیز رو به راه است!» یا «همه چیز
رو به راه نیست!» یا «خورشید میدرخشد یا نمیدرخشد!!» تو باید وارد مه شوی و خودت
را برای ناشناخته آماده کنی.
بدان آنجا مکانی امن است به خاطر
اینکه تو قرار است خودت را ببینی. قسمتی از خودت را خواهی دید که بسیار باشکوهتر
از آن چیزیست که فکر میکنی که قرار است ببینی. یک تجربهای که به شدت تو را ارتقا
میدهد و بسیاری هستند که فقط به خاطر اینکه آنجا به شدت متفاوت است از آنجا واهمه
دارند و میترسند.
با من به آنجا بیا. هماکنون و درون
مه قدم بزن. همین حالا دستان من را بگیر. آن سوی پل هر چیزی که تو بخواهی وجود
دارد. مسیر فرا بعدی از این سمت است.
از اینکه قرار است به شما چیزهایی
گفته شود که متوجه آنها نشوید، شوک زده و متعجب نشوید! من استعارهوار صحبت میکنم
و همیشه این کار را میکنم. اکثر اوقات تمام معنویت به شکل استعاره و رباعی و آیات
به شما انسانها داده شده که همیشه معنای دیگری داشته است.
ما قرار است وارد سالنی شویم که آنجا
تئاتری هست. تو قرار است از دری عبور کنی که بعضی از شما فکر میکنید که این یک
دروازه و پرتال است. این واقعاً یک ورودی به سمت ناشناختههاست. تا تو نفهمی چه
چیزی قرار است [از پشت آن در] به سمت تو بیاید؛ چیزی که در عین حال واقعیست.
این اجازهای است که تو باید صادر
کنی.آیا میتوانی اینکار را بکنی؟ میتوانی بگویی: « درست است که من آنرا نمیفهمم اما من میدانم
که آنجاست!» ؟ آیا میتوانی این کار را انجام دهی؟ اکثر شما این کار را با تکنولوژی
روز انجام میدهید، یعنی شما از چیزهایی استفاده میکنید که واقعاً نمیدانید که
چطور کار میکنند، این هم همانطور
است.
با من به این تئاتر بیا، به این
تئاترِ دایرهای شکل، آن تئاتر گُودِ دایرهای شکل، جایی که قرار است بعد از آنکه
از پلههای این تئاتر گود پایین رفتی از استیج بالا بروی.
تماشاگران. تو نمیدانی که قرار است تماشاگران چه کسانی باشند و
تماشاگران روز به روز، هر بار، از هر مدیتیشن به هر مدیتیشن تغییر میکنند. فقط برای تاکید بر اهمیت آن. اگر نمیتوانی
آن را تصویرسازی کنی پس بنشین و فقط آن را احساس کن. خدا از تو میخواهد که این را
بفهمی آن را دریافت کنی و اگر نمیتوانی آن را تصویرسازی کنی به این معنا نیست که
آن را دریافت نخواهی کرد، خدا میگوید: «خوب نیازی نیست کاری بکنی! «فقط بنشین و
مورد عشق باش.» این کار را که میتوانی انجام بدهی، این طور نیست؟
میتوانی بنشینی و فقط احساس کنی؟
اما برای آنهایی که میتوانند تصویر سازی کنند با من به پایین پلهها بیایید و سپس
از پلهها بالا روید و روی یک صندلی بنشینید.
ما این کار را برای ماههاست که
انجام دادهایم ماهی یکبار، ماهی دو بار ،سه تا چهار بار در ماه، ما این کار را
انجام دادهایم. ما بر روی این
صندلی مینشینیم و از تو میخواهیم که نشستن بر روی صندلی (درون معبد) را
تصویرسازی کنی. برخی هستند که میگویند:
«خب من واقعا نمیتوانم چیزی را
تصویر سازی کنم!» واقعاً؟ نمیتوانی حتی نشستن را تصویرسازی کنی؟ آیا واقعا این
کار زیادی سخت است؟
تو میگویی: «خوب نه! این خوب است،
من میتوانم نشستن روی صندلی را
تصویر سازی کنم.»
کافیست ! بنشین! آیا میتوانی این را
تصویر سازی کنی که کسی به تو حرفهای زیبایی میزند و به تو تبریک میگوید و حتی پاهای تو را میشوید؟ آیا خیلی سخت
است؟ این خیلی سه بعدی است. تو میگویی: «نه ! من میتوانم چنین چیزی را در ذهنم
تصویرسازی کنم.» خوب پس بهانهها (افکار بیهوده و نگرانیها و ترسها و...) را
متوقف کن و فقط این کار را انجام بده! بگذار ما به تو عشق بورزیم.
برای شما که میتوانید هر چیزی را
تصور کنید میگویم که از شما میخواهم ببینید تماشاگران وارد میشوند. به تو خواهم گفت که آنها چه کسانی هستند.
هر یک از این تماشاگران انسانهایی هستند که شروع به تغییر زندگی خود کردهاند، به این دلیل که آنها توانستند با سلولهایشان
صحبت کنند، آنها بیماریهایی داشتند که بهبود یافتند، آنها از صلح درونیای
برخوردارند که قبلا آن را نداشتند. آنها زندگیشان را از هر ترس و اضطرابی که
داشتند پاک کردند. آنها نابخشودنیها را کنار گذاشتند. هر کدام از آنها در این
مسیر قهرمانان انرژی هستند. آنها موفق به انجام آن شدند. آنها یاد گرفتند که
چطور این کار را انجام دهند. آنها این کار را هر روز انجام میدهند. و عزیزانم،
دهها هزار نفر از آنها اینجا هستند. آنها قرار است به عنوان تماشاچی بنشینند و
به تو نگاه کنند زیرا تو به همین دلیل اینجا هستی (برای شفا) و تو به خاطر این
اینجا هستی تا این را (شفا و صحبت با سلولها) یاد بگیری.
آنها به عنوان تماشاچی اینجا نشستهاند.
و حالا زمان آن فرا رسیده است که تو
با سلولهای خود صحبت کنی، چه چیزی میخواهی بگویی؟ چرا اینگونه شروع نکنی؟ :
«ساختار سلولی عزیزم ، شیمی عزیزم، من اینجا هستم که بالاخره سکان این کشتی را به
دست بگیرم، من اینجا هستم و فهمیدهام که چنین چیزی ممکن است. لطفاً به من ملحق
شو. از توای ساختار سلولیم متشکرم.متشکرم برای عشقی که ما برای یکدیگر داریم، این
شروع ارتباط من با شما برای باقی عمرم است. »
و اگر تو فکر میکنی که: «این چیز خیلی سختی است کرایون! من نمیتوانم
با یک مولکول صحبت کنم!» من به تو خواهم گفت که این تماشاچیان حالا در حال
پشتیبانی و حمایت از تو هستند، آنها پیشنهاداتی برای تو دارند که با صدای بلند
آنها را بیان میکنند، آنها شروع
به نوشتن چیزهایی بر روی تکه کاغذهایی میکنند و آن کاغذها را به سمت استیج پرتاب میکنند! (کرایون میخندد!)
زیرا آنها میدانند که این امکانپذیر است و آنها عاشق تو هستند.چون تو اکنون در
حال تلاش برای انجام چیزی هستی که آنها آن را قبلا انجام دادهاند. هر یک از آنها
این کار را انجام داده است تا به تو کمک کند. بعضی از آنها ممکن است به بالای
استیج بیایند و با تو صحبت کنند و بگویند: «چرا این را امتحان نمیکنی؟ چرا آن کار
را انجام نمیدهی؟ چرا دستان ما را نمیگیری؟ من این پروسه را داشتهام، من چیز دیگری (راه حل یا پیشنهاد)
برای تو دارم !» همه آنها خواهند گفت : «من هم مدتی سختیهایی داشتم اما اکنون
خوبم !» (کرایون میخندد!)
اینها همان تماشاگران امروز هستند.
تو پشتیبانی و حمایت میشوی. اعتبار
و تاییدی برای کار تو وجود دارد. تو گمان میکنی این دیوانگیست! تو فکر میکنی این
غیر ممکن است! اما تو تحت پشتیبانی و حمایت هستی. این صحت دارد. اینجا کسان دیگری
هستند که این کار را انجام دادهاند.
آنها اینجا هستند تا به تو کمک کنند. این شروع چیزی زیباست.
بنشین. فقط بنشین و آنچه آنها به تو
نشان میدهند را تجربه کن! اینکه چگونه شکوه خود را کشف کنی و زندگی خود را گسترش
دهی. اینکه همه آن چیزی که به شکوهمندیِ تو تعلق ندارد را بدرقه کنی و دور
بیاندازی.
بمان.
بمان.
نظرات
ارسال یک نظر