مدیتیشن۱۶


2020.12.23

 درود عزیزانم، کرایون هستم از خدمات مغناطیسی

نزدیک‌تر بیایید...

نزدیک شدن یک استعاره است. من از شما می‌خواهم به حقیقتِ «آنچه هستید» نزدیک‌تر شوید. این همیشه موضوعِ تک‌تکِ مدیتیشن‌هاییست که ما انجام می‌دهیم. اساسِ بحث ما همیشه یکسان بوده است. اساسِ بحث اینست که شما واقعا از همهٔ چیزهای اطرافتان آگاه نیستید. حتی با اینکه ممکن است سال‌های زیادی در حیطهٔ کارهایِ معنوی بوده باشید، حتی شاید تمام عمرتان... من به شما خواهم گفت که: تفاوت‌هایی که اکنون درحالِ ظاهر شدن هستند آن‌چنان متفاوت هستند که شما واقعا و حقیقتا برای آنها آمادگی ندارید. برخی از شما مدت‌های طولانی مطالعه کرده‌اید و حتی دربارهٔ پیشگویی‌ها می‌دانید و با این‌حال وقتی آن پیشگویی‌ها به حقیقت می‌پیوندند شما تشخیص نمی‌دهید که این همان پیشگویی‌هایی هستند که اکنون بوقوع پیوسته‌اند. و این بدان دلیل است که شما چنین چیزی را قبلا ندیده‌اید! واقعا نه...! چیزهایی که هنوز ندیده‌اید در تاریکی و ابهام می‌مانند. حتی اگر کسی به شما می‌گفت که انتظارِ چیزی را داشته باشید. . شما واقعاً نمی‌دانید که هنگامی که آن رویداد پیشگویی شده از راه برسد چه حسی به شما دست خواهد داد.

کسانی هستند که مدت‌های زیادی دربارهٔ انرژی‌های پیشِ رو (در آینده)، مطالعه کرده و حتی درباره‌اش حرف می‌زنند و آن را آموزش می‌دهند و با این وجود هنگامی‌که آن انرژی‌ها از راه می‌رسند آن را تشخیص نمی‌دهند. و دوباره می‌گویم آنان چیزی را که نمی‌دانند و نمی‌شناسند، نمی‌توانند تشخیص دهند.  چند دقیقه پیش، قبل از مدیتیشن، برای شما داستانی بامزه گفتم، و دوباره داستان دربارهٔ «برداشت و درک» بود. داستان درباره حشراتی بود که هر کدام در یک «چرخه» بدنیا آمده بودند، و دربارهٔ «چرخهٔ بَعدی چیزی نمی‌دانستند. و موجودی که در چرخهٔ بعدی بدنیا آمده بود دربارهٔ چرخهٔ قبل از آن چیزی نمی‌دانست و یا دربارهٔ چرخهٔ آینده.  این یک داستان دربارهٔ شماست که نمی‌دانید بعدا قرار است چه اتفاقی روی دهد. من اینجا هستم تا به شما بگویم اتفاقِ بَعدی چیست. (مکث طولانی)

و اینجا مسئله این است که اتفاقِ بعدی بسیار بزرگ است. عزیزان این بیشتر از یک اتفاقِ خوبِ در راه است. این چیزی فوق العاده است. اگر به شما می‌گفتم که انرژی‌هایی در راهند که نه‌تنها شخصا شما را تحت تاثیر قرار می‌دهند بلکه بر کلِ سیاره اثر می‌گذارند چه؟ در طول زمان شما می‌بینید که خیرخواهیِ بشریت شروع به بالا بردن خودش به شیوه‌ای می‌کند که هرگز و ابدا انتظار آن را نداشتید زیرا همین اکنون همه چیزهایی که می‌بینید برخلاف اینست! شما بدترینِ بدترین‌ها را می‌بینید! اینطور نیست؟ شما پایین‌ترین آگاهیِ ممکن را می‌بینید، اینطور نیست؟ شما در همه جای اطرافتان طمع را می‌بینید، اینطور نیست؟ این چرخهٔ شماست. این چرخه ایست که در آن بدنیا آمده‌اید، می‌توان گفت این «زمستانِ معنویت» است زیرا آنان که معنوی هستند بسیار کم هستند.

انواع بسیاری از چرخه‌ها وجود دارند و شما شاید بگویید پس کی قرار است که این انتقال و تغییر انجام شود؟ و پاسخ این است: آن شروع شده است و به همین دلیل است که ما اینجا هستیم، تا به وضعیتی بنگریم که در حالِ آغازِ آشکار شدن است، وضعیتی که آگاهی سیاره را به آهستگی بالا می‌برد.

من از همکارم خواستم که این جلساتِ چهارشنبه‌های شفابخش را ایجاد کند زیرا تعداد بی‌شماری از شما روح‌های کهن در اینجا حضور دارید و هم‌اکنون در حال تماشا کردن و یا گوش دادن هستید ، ارواحِ کهنی که مجذوبِ این برنامه شده‌اند، تعداد بی‌شماری از شما به این برنامه نیاز دارید. آن کسی که ما می‌بینیم بسیار عمیق و ژرف است. من هزاران انسان می‌بینم، هزاران نفر از شما، که در لبهٔ یک پرتگاه ایستاده‌اید و ابزار سلامتی، ابزار افزایش طول عمر، شادی، خیرخواهی در آن‌سوی پل است. این آن چیزی است که من می‌بینم. و شما چیزی از آن نمی‌بینید زیرا هرگز چنین چیزی ندیده‌اید. برای شما اینطور به نظر می‌رسد که آنچه من گفتم بسیار بعید است (مکث و آه) بسیار بعید... و البته که اصلا بعید و دور نیست. همین جا نزدیک شماست. حتی می‌توان گفت آنقدر نزدیک است که در دامانِ شماست. روزهایِ فرابعدی چنین هستند. هر سلول بدن شما، فرابعدی است. و هنوز شما فقط چهار بُعد از آن ابعاد را می‌شناسید و این بخشِ چهار بعدی سلول‌های بدن شما، همان چیزیست که ما امروز هنگامِ شروعِ زیبایِ «بیدارشدن و هشیاری» از آن استفاده می‌کنیم.

ای انسان عزیز! ما قصد داریم که از پل عبور کنیم. پل نمایانگرِ بیداری است، بیدار شدن از آنچه شناخته شده به آنچه ناشناخته است. در میانِ مخاطبان من، شفا دهندگان و درمانگرانی هستند که سال‌های زیادی در حیطهٔ معنویت کار کرده‌اند و زیباییِ عشقِ آفریدگار را در تمام زندگیشان دیده‌اند. رویِ سخنم با کسانی است که به افراد بسیاری در این سیاره کمک کرده‌اند، و من به شماها خواهم گفت: ای شفاگر عزیز! ای انسانِ معنوی! این چیزها حتی ممکن است تو را هم سورپرایز کند. اکثر انسان‌ها برای «پتانسیل کارهایی که تو می‌توانی انجام دهی» هنوز آمادگی ندارند. از تو می‌خواهم در مورد شفا بدانی، از تو می‌خواهم در مورد آن ابزارِ در دسترس بدانی، از تو می‌خواهم که این را با من تجربه کنی...

این دره و شکافِ عظیم که تو را از آنچه می‌دانی و نمی‌دانی جدا می‌کند، همیشه در «چهارشنبه‌های شفابخش» وجود دارد. پلی که از روی دره عبور می‌کند، همانی است که ما چند لحظهٔ دیگر از روی آن سفر خواهیم کرد. از تو می‌خواهم که با من هم اکنون روی پل بیایی و فقط لحظه‌ای در ذهن خود به آن نگاه کنی. چه می‌بینی؟ از روی این پل به کجا خواهی رفت؟ شاید به جایی که من از تو خواستم می‌روی؟ و یا اگر با من می‌آیی، به روشی می‌آیی که همیشه در دسترس است؟ آیا این فکر را در سر داری که برای عبور از پل، تو مجبوری هر بار با من بیایی و یا شاید نیاز داری که یه نوع انرژی شَمَنیک داشته باشی؟

این عادتی است که شما به آن گرفتارید. اگر من هر هفته شما را از روی پل عبور بدهم، پس بنابراین شما عقب می‌نشینید و می‌گویید: «خب من می‌خواهم به آن‌سوی پل بروم، کرایون کجاست تا دستش را بگیرم؟!» و پاسخ اینست: نه! نه! شما موضوع را نگرفته‌اید! من قصد دارم تا شما را به آن‌سوی پل ببرم اما زمانی‌که که یکبار این را تمام و کمال تجربه کنید، دیگر مه وجود ندارد، دیگر پلی وجود ندارد. زیرا زمانی‌که ناشناخته، شناخته شود، آنگاه آن، بخشی از تو می‌شود. سپس سفرهای تو به آن‌سوی پل، متفاوت خواهد بود. بنابراین برای اولین بار من کسانی را خطاب قرار می‌دهم که بارها از پل عبور کرده‌اند، کسانی که بارها به این مکان آمده‌اند، کسانی که شاید کمی بیشتر معنایِ فرابعدی بودن خود را می‌فهمند، و من به آنانی از شما که اینگونه‌اند خواهم گفت: «آیا ممکن است که که اکنون دستانِ آن دیگرانی که بار اول است این مدیتیشن را انجام می‌دهند یا شاید بار اول است بدونِ به خواب رفتن این‌کار را می‌کنند بگیرید و آنان را با خود بیاورید؟!» اکنون این شمایید که به دیگران کمک می‌کنید، به آن دیگرانی کمک می‌کنید که عضوی از این برنامه هستند و با قصد و نیتی جدی برای شنیدن این برنامه آمده‌اند، تا به آن گوش فرا دهند و رویِ خود کنند...

با من روی پل بیا... دیگران هم با ما هستند. وسط پل یک مه وجود دارد. جالب است که برخی یک دروازه دیده‌اند. شاید دروازه در ابتدا آنجا بود، اما حالا دیگر آنجا نیست. دروازه نشانگر یک ورودی است، شاید حتی یک دروازهٔ قفل شده است. جالب نیست که چطور شما انسان‌ها این چیزها را درک می‌کنید؟ دیگر دروازه‌ای نیست. فقط مه آنجاست. دوباره می‌گویم مه آنچه را که در آن‌سوی مه هست از دید شما پنهان می‌کند. و اکنون آن نقطه از زمان است که من به تو خواهم گفت که دیگرانی اینجا هستند، دیگرانی که قبلا اینجا بوده‌اند و به تو می‌نگرند. همهٔ آنها فرابعدی اند و می‌توانند همزمان در مکان‌های متعددی باشند. و هم‌اکنون کسانی با تو هستند. این به شیوه‌ای فرابعدی واقعیست، کسانی هستند که دستانِ تو را به همراه من می‌گیرند. بیا به درونِ مه برویم. آه این بسیار زیباست. آیا هیچکدام از این چیزها را حس می‌کنی؟ آه ای عزیزان! آه ای موجوداتِ فرابعدی با عالیترینِ زیباییِ روح! زمانی‌که پروردگار همهٔ این‌ها را کنار هم قرار داد، آن بسیار عظیم بود، بسیار باشکوه... و فقط این انسان بود که تصمیم گرفت شکوهمندی خود را انکار کند!

با من به این مکان بیا. ممکن است که توپوگرافی این سرزمین، و آنچه می‌بینی یا رنگ‌ها، تغییر کنند اما این روحِ فرابعدیِ توست. این میدانی است که توسطِ بسیاری توصیف شده است، چه دور باشد چه نزدیک. درواقع هر دوست، هم دور هم نزدیک. فرابعدی بودن به معنای این است که می‌توانی همزمان همه جا باشی، دقیقاً مانند انرژی آفریدگار و گوش خالق که می‌تواند همزمان به یک میلیارد نفر گوش دهد که می‌گویند «دوستت دارم!» یا می گویند «به من کمک کن!». این زیبایی روح توست زیرا همان صفات را داراست...

با من به تئاتر بیا، به درونِ آن پورتال... درون روح تو پورتالی وجود دارد، البته اگر تو بخواهی. من تصویری ترسیم می‌کنم که استعاره است. تو به آن پورتالِ روح وارد می‌شوی و همزمان همه چیز و همه جا می‌شوی! و به همین دلیل است که می‌توانی با حضور در آنجا با آن ارتباط برقرار کنی.

من به تو یادآور می‌شوم که به هنگام عبور از آن در، تک تک سلول‌های بدن تو نیز درگیر می‌شوند. این ذهن تو نیست، شنوایی تو نیست، بینایی تو نیست. برخی از شما می‌فهمید که کفش‌هایتان را به عنوانِ سمبلی از افتخار و گرامیداشت درآورده‌اید. هیچ قانونی وجود ندارد که تو کفش‌هایت را دربیاوری. اینجا هیچ قانونی نیست، قانونی برای عاشقِ خودبودن یا عاشقِ خدا بودن یا عاشق آنان که در این سفر، تا بالاترین و کاملترین حدی که تو آنها را می‌شناسی یا ظرفیتش را داری... آن‌ها همراه تو هستند تا به آن تئاتر بروی... آن آمفی تئاترِ دایره‌ای شکلِ گُود که هر هفته ما می‌رویم و مرتبا تغییر می‌کند، گاهی کوچک می‌شود و گاهی عظیم، بسته به تعداد کسانی دارد که در صندلی تماشاچیان نشسته‌اند. ما کارهای زیادی اینجا با هم انجام داده‌ایم.

لطفا از راهرو پایین برو و روی آن صندلیِ وسطِ استیج بنشین. روی صندلی‌ای که خودت آن را خلق کرده‌ای بنشین. صندلی‌ای که برای هرکسی متفاوت از دیگری است. آیا صندلی تو بزرگ است یا کوچک؟ اهمیتی ندارد! ایده و فکرِ پشتِ صندلی اینست که شما قرار است روی آن بنشینید و آرام شوید. همچنین بدین معناست که هنگامی‌که روی آن می‌نشینی، انتظارِ چیزی وجود دارد و تو ناامید نخواهی شد. این همان صندلی‌ای است که هنگامی‌که بار اول مدیتیشن‌ها را آغاز کردیم روی آن نشستی... و افراد زیادی از جا برخواهند خاست و خواهند آمد و پاهای تو را خواهند شست. نشانه‌ای از عشقِ موجوداتِ اطرافت نسبت به تو، عشق از سوی کسانی که اطراف تو هستند حتی از طرفِ بدن خودت... ما یکبار قبلا گفتیم که سلول‌های تو همگی در صندلی‌ها نشسته‌اند، آنان همیشه در صندلی‌ها نشسته‌اند و تماشا می‌کنند. اهمیتی ندارد که چند نفر بر روی صندلی‌ها نشسته باشند... باز هم سلولهایت آنجا هستند. بار اول من گفتم که چندین نفر همزمان می‌توانند بر روی صندلی‌ها نشسته باشند و تو در ذهنیت خطیِ خودت گفتی: «چه کسی رویِ چه کسی نشسته؟!!» و در واقع اینطور نیست عزیزانم که کسی روی کسی نشسته باشد! سلول‌های تو این را تماشا می‌کنند تک تکِ آنها و تک تکِ مولکولهایی که در دیان ایِ فرابعدیت داری. این بدان معناست که سلولهای تو همیشه منتظر بوده‌اند که آگاهیِ تو به آنها سلام کند. تصور کن! تو همیشه می‌توانستی! این ابزاری عالیست اما من اکنون یک تصویرسازی برایت دارم. این تصویرسازی مخصوصِ این ایام تعطیلاتِ خانوادگیِ کریسمس است، آنطورکه فکر می‌کنی نیست. روی صندلیت بنشین!

چند نفر از شما از تبارِ هم‌خونِ فعلیِ خود آگاهید؟ خانواده؟ من درباره خانواده بیولوژیکی حرف می‌زنم نه خانواده آکاشیک، نه تناسخ‌ها و زندگی‌های قبلی... فقط خانواده بیولوژیکی... آیا تا به حال پدربزرگ‌های خود را دیده‌اید؟ اکثر شما می‌گویید که بله دیده‌ام! پدرِ پدربزرگهایتان چطور؟ تعداد اندکی از شما می‌گویید که بله! والدینِ آنها چطور؟ چند نفر از شما پدرِ پدرِ پدرِ پدربزرگتان را دیده‌اید؟ و اکثر شما می‌گویید: «من آنقدر عمر نکرده‌ام که بتوانم آنان را ببینم!»  خب! چطور است که اکنون آنان را ملاقات کنی؟ فرابعدی بودن به این معناست که تو بی‌زمان هستی. چطور است که آیندگان را نیز ملاقات کنی؟ دوست داری که فرزندانِ فرزندانِ فرزندانت را ببینی؟! و تو می‌گویی: «خب کرایون من درباره‌اش مطمئن نیستم چون این مثل پیشگویی آینده است!» واقعا نه! فرزندانِ فرزندانِ فرزندانی که خواهی داشت حتی اگر فکرکنی که تو اصلا بچه‌ای نداری و بنابراین آنها هم وجود نخواهند داشت! خب دوباره درباره آن فکرکن! زیرا خواهران و برادرانی داری. من دربارهٔ تبارِ تو در آینده و گذشته حرف می‌زنم. آنان همگی اکنون روی صندلی‌ها نشسته‌اند. و من از تو می‌خواهم که برای اولین بار ببینی که آنها برخاسته‌اند و به سمت استیج می‌آیند. زیرا تک تکِ آنان می‌خواهند که تو را لمس کنند و بگویند: «متشکرم!»

آنان که از گذشته آمده‌اند می‌گویند: «متشکریم که در نقطهٔ اتصالِ فصل‌ها اینجا هستی...» آنان می‌خواهند که تو را لمس کنند و آنان که تو عاشقشان هستی و آنها را از دست داده‌ای همگی اینجا هستند و فراتر از آن، کسانی اینجا هستند که نامشان را نمی‌دانی، آن‌ها تبارِ خونیِ تو را هستند، از هر دو سمتِ پدر و مادرت. و کسانی که از آینده به گذشته می‌نگرند، می‌خواهند تو را لمس کنند، زیرا آنها می‌خواهند بگویند: «سپاسگزاریم که روی این صندلی نشسته‌ای...» همهٔ آنان می‌خواهند هم اکنون به تو نگاه کنند و بگویند: «کارهای زیادی هست که باید با «آگاهیت» انجام دهی و تو باید بخاطر آن‌ها هم که شده بمانی.»

پس آنان پیامی برای تو دارند، در دو کلمه و آنان قصد دارند این پیام را با هم با آواز برایت بخوانند، آن پیام اینست: شفا پیدا کن... [کرایون می‌خندد] آیا می‌توانی این را بشنوی؟ می‌خواهی بدانی چه خبر است؟ تبارِخونیِ تو، در این مکان فرابعدی، از گذشته و آینده، با تو حرف می‌زند و می‌گوید: «این همان زندگی‌ای است که تبارِ ما، منتظرش بوده و ما از تو متشکریم که آن یک نفری هستی که این کار بزرگ را انجام می‌دهی...»

تو در این زمانهٔ انتقالِ اعتدالین هستی، ای روح کهن! تو آن نوعی هستی که شبیه هیچ کسی نیستی! تو در چرخه‌ای از خیرخواهی و زیبایی هستی، تو هم‌اکنون این توانایی را داری که آنچه درون بدنت داری و نامناسب است را شفا ببخشی تا شکوهِ خودت را بازپس بگیری.

بمان...از تو می‌خواهم که بمانی و آنان را در آغوش بگیری... اجازه دهی که تو را لمس کنند. اجازه بده تو را لمس کنند، تمام آنها... تنِ تو از لذت و سرخوشی بسیار مرتعش می‌شود! این تبارِتوست...از گذشته و آینده...

بمان.

و این‌چنین است.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

مدیتیشن۱۲۶

تعلیم دادن آکاش

مدیتیشن۱۲۱