مدیتیشن۱۳
2020.12.02
سلام عزیزانم، کرایون
هستم.
نزدیکتر بیایید.
ما میگوییم نزدیکتر بیا و این استعارهای برای آمدن به مکانی است که،
البته اگر شما دوست داشته باشید آن را رسیدن به مکانی، یا اگر میخواهید بگویید
رسیدن به رویکردی که، خیلی خیلی نزدیکتر از هر چیز دیگری که شما هرگز انجام دادهاید،
به سرچشمه آفرینش همهچیز است.
آن منبعی که شما را
آفریده زیباست، زیباتر از خورشید درخشان، که تمام چیزهای درونی خودش را از دید چشمهای
شما پنهان میکند، اما در درون مملو از الگوهای مقدس است. ما همیشه با استعاره حرف
میزنیم، اما این تمام چیزی است که شما میتوانید در آن واقعیتی که مال شماست، در
همانجا که نشستهاید، شنیده و دیده و حس کنید.
هر یک از این جلسات حلقه
دوازده به این صورت آغاز میشوند. ما میگوییم «به اطراف نگاه کن»، زیرا ما میخواهیم
قبل از اینکه چشمهای خودتان را ببندید به آنچه باور دارید واقعی است نگاه کنید؛
که البته حالا از شما میخواهم آنها را ببندید. چون آن چیزهایی که شما باور دارید
واقعی هستند، فقط واقعاً یک عکس فوری، یک عکس فوری، است. یعنی در مقایسه با آنچه
واقعاً در اطراف شما حقیقی است مانند این است که یک عکس را در دستان خودتان گرفته
باشید. آن یک لحظه گذرا در واقعیت ۴ بعدی شماست، اما روح شما در صدها واقعیت زندگی میکند.
بعضی به شما گفتهاند که
«ای انسان عزیز، آیا میدانی که تو همیشه همزمان در دو یا سه یا چهار مکان هستی؟»
البته شما که این را حس میکنید، مگر نه؟ بعضی آنقدر به این باور دارند که میگویند
«آیا تو به واقعیتهای موازی باور داری؟» و درباره آن فیلم و داستان میسازند و
این بحث را مطرح میکنند که شاید شما همزمان که در این زمین هستید در یک زمین
دیگر هم هستید. این شهودی است که شما دارید، اما در آن چهاربعدی خودتان برای
خودتان داستانهای جایگزین ساختهاید. اما حقیقت این است که شما همزمان در ابعاد
و واقعیتهای زیادی هستید؛ اما یک زمین دیگر وجود ندارد، فقط همین یکی است، همین
زمینِ در حال بیدار شدن، همین زمینی که میرود تا بهزودی ابعاد دیگر را ببیند. آنهم
به راههایی که شما انتظار دیدنشان را ندارید.
همچنان که چشم خود را میبندید
و به من میپیوندید، بگذارید واقعیت اطرافتان برود. حلقه دوازده ایده این است که
شاید شما جدا از این واقعیتی که به آن عادت کردهاید، میتوانید به ابعاد یا ابعاد
زیاد دیگری بروید، و شما میتوانید این کار را انجام دهید چون برای این کار ساختهشدهاید.
شما نیاز به هیچ اجازهای ندارید، متوجه آنچه گفتم شدید؟ جدا از تمام آنچه به شما
گفتهشده، شما آماده رفتن به بخش بزرگتری از خودتان هستید؛ و این یعنی شما باید
درک کنید که شاید در مورد آنچیزی که آنجا ممکن است باشد، عدم درک و دانش داشته
باشید، و حتی این حس را داشته باشید که آن نامناسب است، صرفا چون شما معمولاً این
کار را انجام نمیدهید. بعضی به شما گفتهاند که نباید این کار را بکنید. بعضی
گفتهاند که رفتن به این مکانهای مقدس مال انسان نیست. و این جایی است که داستان
من از آنچه قبلا به شما گفتهشده جدا میشود. داستان من این است: نهتنها شما
اجازه باز کردن آن در و عبور از آن مه را دارید؛ بلکه وقتی این کار را میکنید،
وارد خانه میشوید. اگر مفهومِ در خانه بودن، چندبعدی بودن باشد چه؟ اینکه از روح
خودت آگاه باشی؟ نه رفتن به آن سمت دیگر، نه مرگ.
خانه جایی است که تو باید
باشی همچنان که بر روی این زمین قدم میزنی. آن اساتیدی که بر زمین راه رفتهاند،
همزمان بر روی زمین و در خانه بودند. آنها مملو از عشق و توانایی بودند، و
شکوهمند، و راه که میرفتند میتوانستید گامهای آنها را ببینید. آنها درست
مانند شما زنده بودند و نفس میکشیدند، به درون و بیرون. شیرینیِ گایا که از سوی
گایا داده میشد را به درون تنفس کرده، و بازدم آنها برای تغذیه کردن گایا بود.
آنها بخشی از همه چیزهای زنده این سیاره بودند، درست مانند شما. این استعارهِ
همیشگی میگوید که شما بهاندازه هر استادی که هرگز بر این سیاره راه رفته
شکوهمندید، اما حالا در این انرژی جدید شروع به درک این موضوع کردهاید.
عزیزانم، اساتید این زمین
برای همین آمده بودند، تا آن شکوهمندیای که از آن شماست را نشان دهند. تا مانند
شما انسان باشند، تا مانند شما بر این سیاره راه بروند و کارهای شکوهمندی انجام
دهند. چون این چیزی است که شما هستید.
همهچیز تغییر میکند و
در شرف تغییر کردن است. علم فیزیک، حتی ساختار اتم که شما فکر میکنید هستید، شروع
به تغییر میکند. چون آگاهی پادشاه و ملکه تمام انرژیهای این سیاره است. شما
هستید که اتفاقات را کنترل میکنید، واقعاً شما هستید. پس بیایید آنجا برویم. میخواهم
مدتی را با شما آنجا باشم.
همیشه به یک روش شروع میشود،
اینگونه که از شما میخواهم ببینم آنچه را ببینید که اگر انتخاب کنید میبینید.
که آنجا یک شکاف هست، باید هم باشد، و همیشه هست. حلقۀ دوازده داستانی است کاملاً
و تماماً استعارهای از حرکت شما از شناخته به ناشناخته و شرکت
شما در ساختار دوازده که فعلاً ندارید. این ساختار دوازده استعاره برای نحوه کار
این کهکشان و عالم هستی است، روندهایی که شما حتی آنها را نمیبینید و زیبا
هستند. کنش متقابل آگاهی با آگاهیهای دیگر. من درباره تصویر آن عکس به شما گفتم و
خواستم که شما خودتان آن را ترسیم کنید. و این کاری است که شما قرار است انجام
دهید. آیا آگاهی شما اجازه این رنگهایی که در شرف دیدن آنها هستید را میدهد؟ آن
شکاف آنجاست و یک پل؛ همیشه پلی هست. ما تاکنون جلسات زیادی داشتیم، اما کسانی
هستند که این را برای اولین بار میشنوند. این پل، معنادار است. اینکه چقدر بزرگ
یا طولانی است، این که چه معنایی برای تو دارد، برای یک نفر است یا برای چند نفر.
اینها مهم نیستند عزیزانم، چون آن، پلِ توست. اما شاید برداشت و ادراک تو از آن
تغییر کند. آنهایی که بارها از این پل گذشتهاند، و در ادامه و تکرار این جلسات
بارها نیز خواهد گذشت، شروع به دیدن پلی میکنند، چون بسیار مشتاق عبور از آن
هستند.
شریک من ۳۱ سال قبل از پل خودش گذشت. وارد ناشناخته شد.
بیمناک و ترسان. برای او سه سال طول کشید تا واقعا از میان آن مه بگذرد؛ سه سال.
چون اینکه فکر کند او بخش بزرگتری دارد، برایش ترسناک بود.
اما حالا در این انرژی،
در این انرژی خیلی جدید، شما دارید به این پل نگاه میکنید و من به شما میگویم که
آن پل یک دوست است. درست همینطور که وقتی شریک من برای چنل کردن مینشیند، با
خودش لبخند میزند و میگوید دوباره وارد آن مه شویم. زیباترین جایی که او تاکنون
بوده، و هرگز خواهد بود. از شما میخواهم که با من گام بردارید، اگر انتخاب میکنید،
از روی این پل به آن مه که آنجاست و همیشه نیز آنجاست. آن مه که در حقیقت معرف
رفتن به ناشناخته است. آن، بخش ناشناخته خودت است.
عزیزان، همچنان که ما با
هم به سمت این مه میرویم نزدیکتر بیایید. اگر دوست داری دست من را بگیر؛ دوست
دارم با هم برویم. از آنچه مقدس است نترس. از آنچه خودت هستی نترس. بیایید حالا با
هم به آنجا برویم.
آنچه اکنون اتفاق میافتد
بستگی به خودت دارد. بعضی هستند که این کار را زیاد انجام دادهاند؛ کسانی که وارد
این مکان میشوند و دیگر چیزی به یاد نمیآورند. آنها هنوز کاملاً آماده نیستند
که بپذیرند شکوهمندیای در آنهاست که هنوز آنرا تایید نکردهاند.
با من بیایید. در این
مکان چندبعدی جادویی که خیلی از آن را متوجه میشوید و خیلی را نه. شروع به راه
رفتن در این سرزمین جادویی کن، جایی که آنچه را که دوست داری ببینی میبینی. بعضیها
زیبایی گایا را میبینند. این را قبلا هم گفتهایم. بعضیها عناصر اصلی و دوستانی
که در اطراف شما هستند و آنها هم چندبعدی هستند را میبینند. اما در حقیقت تو
برای این اینجا هستی که بخشهای فرابعدی خودت را ببینی، نه خانواده و نه دوستانت
را، هنوز نه. نه زمین را، واقعا نه. اما این چیزها به این روش خودشان را اینجا
ارائه میدهند که شما آرامش داشته باشید. اینکه حس کنید به اینجا تعلق دارید؛ چون
شما در منطقه خودتان هستید. شما در منطقهای هستید که اگر بخواهید میتوانید اسم
آن را «روح خودتان» بگذارید.
همین حالا با من به آن
معبد بیایید؛ آن معبدی که به شما گفتیم وجود دارد. بعضیها آن را به شکل نور و
بعضی به شکل بلور (کریستال) میبینند، و بعضی هم به شکل غاری که درونش میروی و
ناپدید میشوی، اگر بخواهی، حتی یک پل دیگر. هر کدام که تو بخواهی.
کفشهایت را در بیاور،
اگر قبلاً در نیاوردهای. چون وقتی وارد آن تئاتر میشوی، قدم بر سرزمینی مقدس میگذاری.
با من بیا، نزدیکتر بیا، همچنان که میخواهی به سمت آن آستانه در بروی و وارد آن
تئاتر شوی. تئاتر به هر اندازهای است که تو بخواهی؛ صحنه تئاتر در حال پایین رفتن
است؛ و صندلی تماشاگران در اطراف آن است، در دور آن تئاتر، چراغها روشن میشوند.
آن صندلی آنجاست؛ صندلی به تو اشاره میکند؛ همانطور که همیشه اشاره میکند؛ قرار
است بر روی آن بنشینی و هر دفعه چیزی متفاوت را تجربه کنی.
و از شما میخواهم که حتی
پس از اینکه آنچه امروز بر روی آن صندلی است را به شما معرفی کردم، بیشتر و بیشتر
و بیشتر بر روی آن بنشینید. ما این انتقال و گذار را در آن حالت ۴ بعدی شما برای این طراحی کردهایم که شما
بتوانید هرقدر که میخواهید این را دیده، لذت برده و بشنوید. تو همیشه میتوانی به
این کلماتی که میگویم برگردی و گوش دهی، همچنان که من بارها و بارها اینها را میگویم.
با من بیا، به پایین آن
راهرو، همچنان که شما وارد آن صحنه (تئاتر) میشوید، هنوز کسی بر روی آن صندلی
ننشسته است؛ و هیچوقت هم نمینشیند. وارد آن صحنه شوید و بر روی آن صندلی
بنشینید. صندلیای که برای شما طراحیشده است. صندلیای که یک استعاره است. بعضیها
پرسیدهاند که چرا نایستم؟ و جواب این است که چون این صندلی معرف وضعیت آسودگی و امنیت است.
اینجا یک مکان امن است. این صندلی میتواند یک تخت پادشاهی باشد که یک پادشاه یا
ملکه قبل از شروع شدن مراسم یا نمایش یا هر چیزی، بر روی آن مینشیند؛ و این کاری
است که شما در حال انجامش هستید.
شما بر روی آن مینشینید؛
بنشین، بر روی این صندلی که اگر میخواهید آن را «صندلی عشق» بگویید. و
وقتی این کار را میکنی، همهچیز شروع به تغییر میکند. از تو میخواهم برای یک
لحظه آنجا بنشینی، و دوست دارم در چشمان ذهنت تغییرات و احساساتی که قرار است
امروز بگیری را ببینم، (تغییرات و احساساتی) ناشی از همان یک چیزی که قرار است
امروز به تو داده شود و تو خیلی به آن نیاز داری. قبل از اینکه تو بتوانی درمان
شوی؛ قبل از اینکه بتوانی جلو بروی؛ قبل از اینکه حتی بتوانی با سلولهای خودت حرف
بزنی؛ قبل از اینکه بتوانی درباره آنچه شاید درست و غلط است صحبت کنی، یا درباره
ترسهایت؛ قبل از اینکه از آنهایی که در کنارت هستند آمرزش بخواهی، یا بخواهی
پاهایت را بشورند؛ قبل از هر کدام از این چیزها (قبل از اینها تو به این چیزی که
امروز به تو داده میشود نیاز داری). امروز چیز دیگری است.
تماشاگران شروع به آمدن
کردهاند؛ و دوباره تو تمام کسانی که هرگز در این سیاره بودند را میبینی. تو
فرشتگانی را میبینی که بر راهروها ظاهر میشوند، یعنی همانهایی که قرار بوده
خیلی شکوهمندتر از انسانها باشند، و حالا تو متوجه میشوی، حالا تو میتوانی
تفاوت آنها را ببینی. تو خویشاوندان و دوستانت را میبینی، تو چیزی را میبینی که
درک نمیکنی، آنهایی که هنوز زنده هستند را بر روی آن صندلیها میبینی، درحالیکه
لبخند میزنند و درک میکنند. مثل اینکه بخشی از روح آنها، جدا از آن بخشی که در
زمین است، منتظر است و سرش را تکان میدهد و لبخند میزند و میگوید (جمله ناتمام)
… صبر کن تا آنچه در ادامه میآید را ببینی (خنده کرایون)
و تو میدانی که چیزی در
حال آمدن است، مگر نه؟ و بعد آن اتفاق میافتد و تو درک میکنی. دوباره حس تقدیر
برای تو است و برخی حتی دست میزنند (تماشاگران).
و کلمه امروز عزیزانم،
پذیرش[1] است.
پذیرش از طرف خدا، از این
جهان، از دوستان، از خانواده، از معلمان، از هر آنچه هست، از سنگها و درختان.
تو کاملاً شناختهشده و
مورد پذیرشی. از سوی همه، بر روی زمین، مورد پذیرش.
همینکه آن پذیرشی که از
طرف تمام چیزی که هست، از تمام آن روحهایی که در اطراف تو هستند، برای تو هست را
درک کردی، میتوانی هر کاری انجام دهی. آن پذیرش تو را مملو از درک و آرامش میکند.
برو جلو و تو هم لبخند بزن، به آنهایی که شاید تو را آزار دادهاند. چون آنهایی
که آنجا نشستهاند معرف آن قسمت از روح آنهاست که میداند شما چه کار میکنید.
خیلی چیزها اینجاست که واقعا هنوز درک نشده است. اما فعلا من از تو میخواهم که حس
کنی کاملاً مورد پذیرش و استقبال هستی، از سوی همه آنچه هست، از سوی من، از سوی آنهایی
که مانند من هستند، از سوی آنچه شما آنها را فرابعدی مینامید، از سوی آن سرچشمه
آفرینش. آن خورشید مرکزی نام تو را میداند و هماکنون آنرا با آواز نور برای تو
میخواند. این پذیرفته شدن را حس کن و بعد میتوانی خودت را رها کنی.
مدتی اینجا بمان، میمانی؟
مدتی اینجا بمان، میمانی؟ بمان و مورد پذیرش باش، از سوی همه آنچه هست.
ما میدانیم شما چه کسانی
هستید. همه شما از همه جهات برای همه ما برابر هستید.
و اینچنین است.
[1] acceptance
نظرات
ارسال یک نظر