پیشمدیتیشن۱۶
2020.12.23
کرایون - ۲۳ دسامبر ۲۰۲۰
درود عزیزانم، کرایون هستم از خدمات
مغناطیسی.
من دوست دارم که امروز داستانی برای
شما بگویم، یک قصه. یک داستانِ بامزهٔ باورنکردنی. یک فانتزی برای شما که نتیجه
اخلاقی آن یا حداقل عنوان آن برای شما اینست: « شما آنچه را که نمیدانید، نمیدانید!»
این داستان درباره مفهومِ « آنچه نمیدانید» است.
من میخواهم شما را به محفلی ببرم که
هرگز واقعا وجود نداشته است و خیالی است. دوباره میگویم، فانتزی است. شاید تقریبا
یک داستان کودکانه باشد. من میخواهم شما را به بهشت حشرات ببرم، مکانی که وجود
ندارد و هرگز وجود نخواهد داشت. گرچه فقط در این فانتزی، مکانی هست که حشرات بعد
از مرگ آنجا میروند و دور همجمع میشوند و لذت میبرند! میتوانیم فرض کنیم که
روی آن صندلیهایشان نشستهاند و درباره زندگیهایشان حرف میزنند. حالا این گروهِ
بخصوص از حشرات در این بخش از بهشتِ حشرات همگی از یک پارک یکسان آمدهاند.
بنابراین چیزهای مشترک زیادی دارند یا حداقل اینطور فکر میکنند! این پارکِ بخصوص
که آنان در آن روی زمین زندگی میکردند، پارکی در شهر نیویورک بود، این پارک وسط
نیویورک بود. پس شما میدانید من درباره چه حرف میزنم و همهٔ آن حشرات از همان
پارک یکسان آمده بودند و در حالِ بازگویی خاطراتشان از زندگی در آن پارک بودند.
آنان به هم میگویند: «خب بیاید
درباره زندگیهامون بگیم!»
و یکی از آنان میگوید: «خب میدانی؟
ما مطمئن نیستیم که طولِ عمرِ ما در مقایسه با دیگر انواع حشرات واقعا کوتاهتر
بوده یا بلندتر، اما همگی ما تقریبا هم اندازه و به تعداد روزهایِ یکسان عمر
کردیم. اما من همیشه آن پارک را، یعنی سنترال پارک را به یاد میارم. اونجا سردترین
جایی بود که من میتونم حتی تصور کنم. من نمیتونم باور کنم که در چنین مکانِ سردی
بودم. خیلی سخت بود که غذا پیدا کنی!»
(کرایون خطاب به خوانندگان و مخاطبان
میگوید): اگر تو یک «حشره شناس» هستی که این داستان را میشنوی، دست از تحلیل این
داستان از لحاظ علمی بردار! چون این یک داستانِ فانتزی است.
و بنابراین حشره ادامه داد که: «من
خیلی خوشحالم که مجبور نیستم به اون پارک برگردم، ممکنه در زندگیِ بعدی به جای دیگهای
برم اما نه! دیگه به اون پارک برنمیگردم! چون خیلی سرد بود!»
و حشره دیگری جلو آمد و گفت: «خب میدونی
هَنک! (کرایون میخندد!) مگه تو از یه سیارهٔ دیگهای اومدی؟!! خب منم از همون
پارک اومدم. اونجا باشکوه بود. میخوام بهت بگم اونجا پر از برگ بود، روی همه درختها.
من داشتم به داستانِ تو گوش میکردم و تو گفتی که هیچ برگی روی درختها نبود!؟»
و هنک میگوید: «بله. درسته، اونجا سرد
و تلخ بود، هیچ برگی نبود.»
و آن دیگری گفت: «اما اونجا برای من
همه چی عالی بود و بهترین جا برای من بود. من در زندگیم در اون پارک خیلی خوشحال
بودم. واو! آن همه سرسبزی و چمنها شگفت انگیز بودند. آفتابی بود، بادی در کار
نبود...اینجا چه خبره؟ چطور ممکنه تو هم از همون پارک من اومده باشی؟ شاید این
برداشت تو بوده! مطمئنا ما حشراتِ یکسانی هستیم و مثل هم وزوز میکنیم!!»
حشرهٔ دیگری جلو آمد و گفت: «من اصلا
نمیدونم شماها درباره چی حرف میزنید! شما حتما روی یک سیارهٔ دیگه بودید! تمام
مدتِ زندگی من خیلی گرم و داغ بود. واقعا واقعا داغ بود. من واقعا جدی میگم خیلی
خوشحالم که دیگه مجبور نبودم اونجا بمونم! من فکر میکنم اینجا بودن خیلی بهتر از
اینه که اون پایین توی پارک باشی. واو! اونجا واقعا گرمای هوا سوزنده بود. و رطوبت
خیلی کم بود. با چنان گرمایی زنده بودن آنجا خیلی سخت بود.»
در این حین حشرهای دیگر گفت: «شماها
چی دارید میگید؟! من هم از سنترال پارک اومدم و من به شما میگم که تمام زندگیم من
تنها چیزی که دیدم بارون بود! بارون میبارید و میبارید و بارون میبارید، حتی نمیتونستی،
حتی نمیتونستی که از جایی به جایِ دیگهای بری، چه برسه به اینکه از جات پاشی و
درباره غذا پیدا کردن حرف بزنی!! حتی نمیتونستی پرواز کنی! نمیتونستی هیچ کاری
انجام بدی!»
و سپس همه گفتند: «عجب! اینجا چه
خبره؟!! ما که همگی از همون مکان اومدیم!؟ ما نیاز به یک فرزانه داریم، کسی که
بتونیم در این بهشتِ حشرات باهاش حرف بزنیم... کی رو میشناسیم که شاید توضیحی
برای ما داشته باشه؟ آیا واقعا ممکنه که ما هرکدوم از یه وضعیت، برداشتهای متفاوت
داشته باشیم؟!»
یکی از آنها گفت: «ما باید «کویین
تی» رو پیدا کنیم!»
و دیگری گفت: «کویین تی؟ واو! اصلا
اون با ما حرف میزنه؟ کویین تی اینجاست؟ ما شنیدیم که «کویین تی» میتونه تا ابد
زندگی کنه!»
و حشره دیگرگفت: «نه! کویین تی هم یه
طول عمر مشخصی داره اما مدت زمانِ خیلی خیلی طولانیای عمر کرده و چیزهای زیادی
دیده. میدونی کویین تی، «شمن» ماست.»
پس آنان همگی رفتند تا کویین تی را
ملاقات کنند. در واقع، او آنجا بود، ملکهای بزرگ، با تمام شکوهش.
«کویین تی؟ چند سال عمر کردی؟»
و او پاسخ داد: «به اندازهٔ ۲۰۰ برابر عمر شما
عزیزان...!»
آنان گفتند: «کویین تی چطوره که ما
چنین برداشتهای متفاوتی از مکانی که رویِ زمین در اون زندگی میکردیم، داریم؟»
و او خندید و گفت: «شما نمیدونید که
هرکدوم از شما در یکی از چرخههای بیشمارِ موجود در زمین، بدنیا اومده، زندگی کرده
و مُرده!»
او به آن حشرهای که همیشه از سرما
در زمین شکایت میکرد نگاه کرد و گفت تو در زمستان بدنیا اومدی! و همین طور رو به
تک تک آنها کرد و گفت که هر کدام در چه فصلی بدنیا آمدهاند. بهار، تابستان،
پاییز... او دربارهٔ همه این فصلها و این چیزها روی زمین برای آنان حرف زد و گفت:
«چون هر کدوم از شما فقط مدت کمی عمر کردید، پس برداشت هر کدوم از شما از محیطِ
اطرافتون، از بقا و زندگیتون و همه این چیزها فقط براساسِ فصلی که در اون زندگی
کردید، بوده!»
و آنها گفتند: «چقدر جالب! پس همون
مکان با تغییرات زیاد و فصلهای زیاد.»
و او گفت: «بله!»
و حالا بیایید لحظهای به خِرَدِ «کویینتی»
برگردیم. زیرا او در این داستانِ کوچکِ فانتزی، در این بهشتِ حشرات، حرفهایی برای
گفتن به شما دارد. کویینتی میخواهد به شما رو کند و بگوید: «ای انسانِ عزیز! تو
اکنون در یک چرخه هستی. حتی کرایون نام این چرخه را «زمستانِ معنویت» گذاشته
است. تو هرگز چیزی جز آن انرژیای که در آن بدنیا آمدهای را تجربه نکردهای.
انسانها عموما در هر زندگی فقط یک چرخه را تجربه میکنند. و حالا شما چرخهای
جدید را آغاز میکنید و چرخهای که در راه است آنچنان با چرخهای که درآن زندگی
کردهاید متفاوت است که بسیاری از شما تشخیص نخواهید داد که چه در راه است و حتی
خواهید ترسید زیرا میبینید که چقدر متفاوت است. چرخهای که که حتی آب و هوا را هم
در بر میگیرد. چرخهای که قبلا روی این سیاره روی داده اما شما هرگز آن را ندیدهاید.
پس شما از آن میترسید. معنایش را نمیفهمید، اگر با استفاده از مَغزه گیری* از لایههای
یخ، نگاهی به آنچه قبل از شما چه روی داده بیاندازید میبینید که قرار است چه روی
دهد و دلیل آن چیست...»
اما شما واقعا چنین خِردی ندارید که
چنین کاری کنید، تنها کاری که میکنید سرزنش خودتان و گفتنِ «من میترسم» است! یک
چرخهٔ آگاهی، در راه است که شما انتظارش را نداشتید. چرخهٔ آگاهی بسیار متفاوتتر
از آن چرخهٔ آگاهی است که شما در آن بدنیا آمدهاید. بسیاری از شما نخواهند دانست،
حتی نحوهٔ کار با آن و استفاده از آن را نخواهند دانست. چرخهٔ بیداری در راه است و
شما هرگز به عنوان انسان (بشریت) چنین چیزی را ندیدهاید. و چرخهٔ بیداری به شما
دانش و تواناییهایی میدهد که هرگز حتی فکر نمیکردید میتوانید چنین توانایی یا
دانشی داشته باشید. حتی با اینکه آنان که قبل از شما بودند، کسانی که شما آنان را
«شمن» مینامید، به شما نشان دادند که به عنوان انسان چه کارهایی میتوانستید
انجام دهید اما شما آنان را باور نکردید. شما فقط آنان را خاص به شمار آوردید و
اینکه شما هرگز قادر نیستید کاری که آنان کردند، انجام دهید.
این یک چرخه است. میتوان گفت که
واردِ بهارِ زیبایِ زمانهای که برای شما سخت بود، بهار پس از زمستانِ معنویت. شما
به مکانی وارد میشوید که قرار است که مسائل معنوی در آن بسیار نیک خواهانه و راحت
باشد. اما آنانی که میترسند، همچنان ترسان خواهند ماند زیرا آنان به خود اجازه نمیدهند
خارج از چارچوبهای بعدیت فکر کنند. پس اگر من میگویم «شما نمیدانید که چه چیزی
نمیدانید!»، دلیلش همین پیام است.
پس اگر کویین تی میتوانست با شما با
تمام شکوهش، با خِردی شَمَن گونه در این داستان فانتزی سخن بگوید، پندی که او به
شما میداد این بود: «از آنچه نمیدانید و نمیشناسید نترسید. زیرا برای توای
انسان عزیز، آنچه بعدا روی میدهد میتواند به تو نشان دهد که چقدر «آن کسی که
واقعا هستی» با شکوه است.»
این پیام از جانبِ کویین تی بود. و
این پایانِ داستانِ کوچکِ ما بود. اما این شروعِ یک خِرَدِ عظیم و عالیست. ما قصد
داریم خیلی زود شفا را انجام دهیم، یک مدیتیشنِ شفا، چند دقیقهٔ دیگر، خیلی زود...
و هنگامی که اینکار را انجام دادیم از شما میخواهم که این را به یاد داشته
باشید: «شما آنچه را نمیدانید، نمیدانید.»
واقعا چیزهایی برای شما در راهند،
البته اگر شما پذیرای آن باشید...
و اینچنین است.
* مغزه یخی به انگلیسی: (Ice core) نمونهٔ مغزهٔ انباشت چندین
سالهٔ برف و یخی است که دچار نوبلورسازی شدهاند. درون این مغزهها حبابهای
محبوسی از هوا از زمانهای دور برجای ماندهاند. ایزوتوپهای هیدروژن و اکسیژنی که
در این حبابها وجود دارند میتوانند به ما تصویری از اقلیم آن منطقه در همهٔ
دورانهای گذشته بدهند.)
نظرات
ارسال یک نظر