مدیتیشن۸۸
2022.06.22
درود عزیزانم. کرایون هستم. واقعاً کمی نزدیکتر بیایید.
همۀ
برنامههای این ماه دربارۀ عشق بوده است. و میتوان گفت که اینک در آخرین برنامۀ
حلقۀ دوازدهِ [این ماه] هستیم. و در این برنامهها بعضی کارها را تکرار کردهایم،
یعنی بعضی از دیگر سناریوها را با کمی تفاوت تکرار کردهایم و آنها را شاید در
چشماندازی دیگر قرار دادهایم. دوباره هم این کار را خواهیم کرد. انسان عزیز، نمیتوانیم
این کار را بارها انجام دهیم؛ زیرا باید به این حقیقت عادت کنید که شما بزرگتر از
چیزی هستید که فکر میکنید و بهشکلی خداگونه پیچیدهتر از چیزی هستید که فکر میکنید و بخشها و قطعاتی
دارید که بهراستی که هرگز به آن اذعان نکردهاید؛ زیرا آن بخشها و قطعات در
وضعیت ابعاد شما نبودهاند تا به آنها پی ببرید و هنگامی که میبینید که [بخشها
و قطعاتِ] بسیار بیشتری دارید، کمکم چیزهایی را درک میکنید که شاید اینک درک نمیکنید.
اول
از همه برنامهای وجود داشت تا شما را به اینجا برساند و برنامهای داشتید تا با انتخاب
آزاد خود آن را ببینید یا نبینید، برنامهای که آن را ببینید یا نبینید، به عبارتی
دیگر برنامهای برای آزادی عمل داشتید تا شما را به حال خود وابگذارد تا با انتخاب
خود، خودتان را بیابید یا کشف کنید یا اینکه چنین نکنید.
شاید
بگویید همۀ این برنامه دربارۀ کشف خود است. همین طور است، دربارۀ اطلاعات و
دانش و تسهیم است، [دربارۀ این است] که شاید آنجا خودتان کاملاً بهتنهایی بسیار
خردمندتر از آن باشید که میدانید و مهم نیست دربارۀ خودتان چه فکر میکنید،
[دربارۀ این است] که آنجا محصولات بسیاری هست که هرگز برداشت نشده است. و من
اصطلاح برداشت محصول را به کار میبرم. برداشتِ محصول اصطلاحی است که بعد
از آن داریدش که بذری کاشتهاید و آبیاریاش کردهاید، آنگاه محصول را برداشت میکنید.
و [اینک] درمییابید که آن بذرها را هرگز ندیدهاید. آن بذرها هرگز در زندگی شما
کاشته نشدند، به جای «شما» نام خود را بگذارید، [آن بذرها کاشته نشدند] تا بتوانید
چیزهایی را برداشت کنید که شاید هرگز نمیدانستید آنها را داشتهاید. و وقتی این
را درمییابید، چندان دیر نیست. هرگز دیر نیست؛ زیرا آن بذرها هماینک بهنوعی
دارند برایتان میرویند تا بهسرعت آنها را در آگاهی خود جای دهید و بگذارید رشد
کنند و غنچه کنند و گل دهند تا همان انسانی را بسازند که برای [تبدیل]شدن به آن،
به اینجا آمدید؛ ولی اولین قسمت هر یک از اینها هشیاری است: آیا این حقیقت
دارد؟ آیا حقیقت ندارد؟ آن چیست که باید از آن آگاه باشم یا میتوانم از آن آگاه
باشم یا شاید انتخابی خواهم داشت تا از آن آگاه شوم؟ این ادراک شخصی شما از
واقعیتی است که من عرضه میکنم و این [ادراک] واقعاً در خطر است. اینکه انجامش
دهید یا نه، اینکه ببینیدش یا نه، انتخابی است که همیشه داشتهاید.
در
هر یک از این برنامهها از شما دعوت میکنیم به آن سوی پل بیایید. ما آن را پل
واقعیت مینامیم. پل واقعیت شما را از ناشناختهها به شناختهشدهها میبرد و
از شناختهشدهها به ناشناختهها میبرد، به پیش و به پس. و این هم مفهوم دیگری
است که واقعاً هنوز آن را مطرح نکردهایم. آیا امکان دارد که [دو سوی] پل را چنان
به هم نزدیک کنیم تا میان شناختهشدهها و ناشناختهها تفاوت بسیار کمی وجود داشته
باشد؟ چه اتفاقی میافتد عزیزانم، وقتی چیزی را بدانید که قبلاً نمیدانستید و
برای فهمیدنش [به آن سوی پل] سفر میکردید.
پاسخ
این است که دیگر سفر نمیکنید؛ زیرا آنها اینک با هم تلاقی میکنند و همۀ آنها
یکی هستند. این دارد اتفاق میافتد و اتفاق خواهد افتاد؛ در نتیجه زمانی فراخواهد رسید
که دیگر لازم نخواهد بود مراسمی برپا کنیم یا چنل کنیم یا تصور کنیم یا تجسم کنیم
و خواهید دانست چه چیزی آنجاست؛ زیرا هر روز در آن شرکت کردهاید. این در راه است.
با این همه هماینک میخواهیم کاری انجام دهیم که بیگمان قبلاً اینگونه انجامش
ندادهایم. از شما میخواهیم از این پل عبور کنید، از آنچه به گمانتان میدانید،
به چیزی که نمیدانید یا شاید هم بهنوعی فکر میکنید میدانید، تا [با عبور از
پل] کسی را ملاقات کنید که برایتان خیلی مهم است، کسی که شاید همۀ عمرتان دربارهاش
کنجکاو بودهاید. خواهید دید. به آنجا خواهیم رسید و داریم به آنجا میرویم.
خودتان
را چقدر میشناسید عزیزانم؟ شاید بگویید: «خوب، خودم را خیلی خوب میشناسم، بهتر
از هر انسان دیگری در این سیاره.» برخی میگویند: «خوب، به همان اندازه که خدا مرا
میشناسد، من هم خودم را میشناسم؛ چون دربارۀ خودم واقعاً هیچ چیزی نیست که
ندانم.» خیلیها هستند که این را میگویند، این را اظهار میکنند و حاضرند بایستند
و رسماً امضا کنند که این حقیقت دارد، بدون اینکه درک کنند که طرز فکر شما و ادراک
شما از حقیقت، اینکه «چه کسی هستید» را تغییر میدهد.
اگر
در لایۀ زیرینتان کس دیگری باشد، چه؟ کسی که خود واقعیتان اوست.
اگر
همچون پیازی بوده باشید که دربارهاش صحبت کردهایم، چه؟ طوری که لایههای بیرونیاش
را، یعنی همان چیزهایی را که هستید، هر چه بیشتر پوست بِکَنید، بیشتر کشف میکنید
که شما بیشتر از اینید، تا اینکه به جایی میرسید که میگویید: «بهراستی که این
هستۀ من است و وقتی بیرون از وجود همچون پیاز خود بودم، حتی این را نمیدانستم؛
ولی اینک که در درون هستم، دربارۀ «همۀ آنچه هستم» بسیار آگاهترم.»
این
دقیقتر از هر چیز دیگری است که میتوانم بگویم، به این صورت که با پوستکندن لایههای
آن پیازِ حقیقت، میتوانید به آن خود واقعیتان برسید. و آن خود [واقعی] شما باید
شامل خود معنوی شما هم باشد. آن را هر طور که تعریف کنید، شما بخش و قطعهای از
آفرینشید؛ ولی آفرینشی که شما بخش و قطعهای از آنید، دارای آگاهی است، شما را میشناسد.
شما بخشی از آنید، آن هم طوری که نمیتوانید از آن سر درآورید. علم فیزیکی وجود
ندارد که دربارۀ این بگوید که شما بخشی از آنید. علم فیزیکی که این را بگوید، هنوز
توسعه نیافته است؛ ولی توسعه خواهد یافت. آگاهی شما با میدان یکپارچه است. هنوز
مدرکی برای اثبات آن تا این حد وجود ندارد؛ ولی در آینده خواهد بود. آگاهی شما میتواند
ماده را تغییر دهد. این نیز در آستانۀ درککردن قرار دارد؛ ولی هنوز آنجا نیست. با
اینکه استادان گذشته آن را به شما نشان دادند و آن را مستند کردید، برخی هنوز آن
را باور نمیکنند.
از
شما میخواهم همراه با من به آن سوی پل بیایید. آنجا کسی هست که میخواهم ملاقاتش
کنید. در این سوی پل بایستید. آمادۀ رفتن شوید. دستم را بگیرید.
[شروع
موسیقی]
این
قسمتِ مورد علاقۀ من است. به این دلیل میگویم که همراه با هم، دست در دست یکدیگر
و از میان مهی که در میانۀ این سفر است، به آن سوی پل میرویم؛ ولی این بار متفاوت
است. میخواهم تصویری بکشم. لازم نیست آن را تجسم کنید. از این پل گذشتهاید و به
جزیرۀ استوایی زیبایی وارد شدهاید. خورشیدِ زیبا میدرخشد. گرم است. نسیم ملایمی
میوزد. هیچ چیز ناراحتکنندهای نیست. بسیار خوشایند است. [شاخوبرگ] درختان در
این نسیم در نوساناند. وجودی در آنجاست که همچون فرشتهای میدرخشد و در دوردست
ایستاده است و دارد بهسوی شما میآید. و این همان کسی است که میخواهم ملاقاتش
کنید. سالن تئاتری در کار نیست. هیچ دری نیست. جز جزیرهای دورافتاده و باشکوه در
اقیانوس آرام جنوبی، هیچ چیز دیگری نیست. آنقدرها هم گرم نیست.
او
به شما نزدیک میشود. سوسو میزند و میدرخشد و زیباست. از دور احساسش میکنید. بهراستی
که نفَستان را در سینه حبس کرده است. رنگهای بسیاری آنجاست. رنگینکمانی از نور
سفید آنجاست، البته اگر بتوانید چنین چیزی تصور کنید. رنگینکمانی از نور سفید! و
البته که سفید است، این همان چیزی است که رنگینکمان نشان میدهد، یعنی همۀ رنگها،
طیف سفید نور. او با صدایی با شما صحبت میکند که برایتان فوقالعاده آشناست و میگوید:
«لطفاً عزیزم، عزیزم، لطفاً کفشهایت را دربیاور.»
و
متوجه میشوید که با کفش آنجا ایستادهاید، با کفشی که برای این سفر پایتان کرده
بودید. فوراً آنها را از پایتان درمیآورید و او میگوید: «نزدیکتر بیا.» و به
او که نورش سوسو میزند، نزدیکتر میشوید، به وجودی که [اینک] پی میبرید که
واقعاً فرشته است. او بسیار بزرگ است، خیلیخیلی بزرگتر از شماست و میگوید: «از
تو خواستم کفشهایت را درآوری؛ زیرا این زمین مقدس است، این هستۀ روح توست.»
شاید
بگویید: «پس چرا شبیه جزیره است؟» و ما میگوییم که این استعارهای است از سکوت،
آرامش، زیبایی، رضایت و آرمیدگی. این هستۀ شماست. و این نمادی است که در این لحظه
استفاده میکنیم.
به
این فرشته نگاه میکنید و میگویید: «آیا تو خدایی؟» و آن فرشته میگوید: «همۀ ما
خداییم؛ ولی دقیقترش این است که من توام.»
این
گفته را زیر سوال میبرید و میگویید: «چگونه ممکن است من باشی، وقتی که من اینجا
بهعنوان من ایستادهام؟»
به
شما نگاه میکند و اینک لبخند میزند؛ ولی میتوانید چهرۀ زیبایی را ببینید که
ظاهر میشود. میگوید: «من خودِبرترِ توام.»
اگر
بتوانیم این سناریو را [لحظاتی] متوقف کنیم، سوال این است که دربارۀ خودبرتر
چه چیزهایی شنیدهاید. و پاسخ این است که خیلی کم. خودِبرتر چیست؟ کجاست؟ در سناریوها
چگونه عمل میکند؟ نامش چیست؟ این یکی سوالی است خیلیخیلی سهبُعدی؛ ولی کاملاً
مطمئنم که پرسیده میشود و البته این سوال که چهشکلی است. اگر او همیشه آنجا در
درونتان بوده باشد، چه؟ و اینک با همۀ الوهیتش جدا از شما ایستاده است و با شما
سخن میگوید. او میگوید: «بیا. بیا لحظاتی را با هم بگذرانیم.» و شما را میبرد،
شاید شما را بهروی صندلی یا بهروی تختهسنگی میبرد یا بهروی ماسهها، به هر
جایی که دوست دارید بنشینید، جایی که راحتترین جا برای گفتوگویی دونفره است،
گفتوگویی با زیباترین چیزی که تابهحال دیدهاید و شما را دوست دارد، شما را میشناسد،
شما را بهتر از خودتان میشناسد.
خودِبرترتان
میگوید: «آیا میخواهی نامم را بدانی؟» میگویید: «آن نام چیست؟ بله. نامت
چیست؟» و او به شما نگاه میکند و میگوید: «نام انسانی تو.» و این یکی از معدود
دفعاتی است که این را در روح خود میبینید، یعنی همان جایی که در آن خودبرترتان
شما را بهعنوان انسانی در این زندگی و در حالی که اینک زندهاید، بهخوبی میشناسد.
و میبینید که او اینک نام شما را به خود میگیرد. شاید استعاره است؛ ولی همه چیز
را به شما میگوید. به شما میگوید که خودِبرتر همیشه با شماست، همۀ چیزهایی را که
میدانید، میداند و وقتی از این پل عبور میکنید و بازمیگردید، او با شماست؛ ولی
هماینک شخصاً با شما صحبت میکند و میگوید: «میخواهم دربارۀ تو چیزهایی بگویم
که نمیدانی.»
روی
آن تختهسنگ مینشینید، شاید هم روی ماسهها یا روی صندلی یا کنار درخت یا هر چیز
دیگری، در حالی که پاهایتان با ماسههایی که پایتان در آن فرو رفته است، گرم شده
است. و خودِبرترتان به شما نزدیک میشود و دستتان را میگیرد. شروع میکند به
زمزمهکردن در گوشتان و از زیباییتان میگوید. داستانهایی میگوید، دربارۀ اینکه
چه کسی بودهاید، چه کسی هستید یا در آینده چه کسی خواهید بود یا دربارۀ این میگوید
که چرا در این سیاره هستید. و حال همۀ این داستانها آنجاست و همۀ چیزهایی که
همیشه میخواستید بشنوید، آن هم از عضوی از خانواده که عاشق شماست، همهاش آنجاست.
عشقی بزرگتر از این وجود ندارد و این عشقی است که اغلب با شما بوده است؛ حتی اگر
آن را تشخیص ندهید یا به آن سلام نکنید، باز هم همیشه آنجاست. شما هرگز تنها
نیستید. او بخش الهی شماست، او بخش والاتر شماست، او خودِبرتر شماست. و حتی اگر
هیچ گاه این را نپذیرفتهاید، باز هم او آنجاست، مهم نیست [که آن را نمیپذیرید].
او همیشه با شماست و اگر بخواهید این را بپذیرید، هنگامی که میخوابید، او نگهبان
شماست. او برای کمک به شهود شما در کنار شما میایستد، همان طور که راهنماهایتان
این کار را میکنند. او راهنماهای شما را میشناسد. آنها با هم کار میکنند.
مهمترین
چیزی که او به شما میگوید، این است: «امروز این کار را با تو انجام میدهم تا
بتوانی ببینی که واقعیت بزرگتری هست که تو هم میدانستی، یکایک شما میدانستید،
واقعیتی که دربارۀ خودِبرتر توست، دربارۀ بخش خدایی توست. و چیزی که میخواستم به
تو بگویم این است: او در توست. میخواهم با عبور از روی این پل همراه با تو
بازگردم و تو مرا خواهی دید و مرا احساس خواهی کرد؛ بنابراین وقتی از روی آن صندلی
برمیخیزی، من با توام.»
بخش
خداییتان همیشه آنجاست و اگر بپذیرید که بخش خداییتان همیشه آنجاست، وقتی برمیخیزید،
شاید واقعاً چیز متفاوتی احساس کنید.
[او
میگوید:] «ای انسان، بگذار همراه با تو به خانهات بیایم.» در این جمله نام شما
میآید.
[او
میگوید:] «بگذار به خانهات بیایم و اینک که کشف کردهای که واقعاً کیستی، چه بسا
که با هم زندگیات را تغییر دهیم.»
از
این بهتر نمیتوانست باشد. من کرایون هستم، عاشق همۀ شما. بمانید و به خودِبرترتان
گوش دهید که از همۀ کارهای زیبایی میگوید که انجام دادهاید و از این میگوید که
واقعاً کیستید و چگونه هزاران سال است که با هم به سپهر سفر کردهاید.
و
اینچنین است.
نظرات
ارسال یک نظر